غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
154
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بخراسان و عبيد اللّه بن ابى بكره را به سجستان فرستاد و همدرين سال جابر بن عبد اللّه السلمى الانصارى رضى اللّه عنه كه از جملهء كبار اصحاب سيد ابرار و اجله احباب حيدر كرار بود از عالم ناپايدار بدار القرار انتقال نمود جابر رضى اللّه عنه آخر كسى است از اهل عقبه كه وفات يافت مدت عمرش نود و چهار سال بود عليه الرحمة من المعبود و همدرين سال زيد بن خالد الجهنى كه از مشاهير صحابه بود از عالم انتقال نمود مدت عمرش بقول صاحب گزيده هشتاد و پنج سالست و در همين سال ابو اميه شريح بن حارث الكندى را كه مدت هفتاد و پنج سال بقضاء ولايت كوفه انتقال نموده بود و صد سال از عمرش گذشته قضا رسيده سجل حياتش منطوى گشت و او بصفت فقاهت و فصاحت و علم به احكام شريعت اتصاف داشت و در سنهء تسعة و سبعين عبيد اللّه بن ابى بكره لشكر بسر ملك كابل رتبيل كشيد و رتبيل ملك بازگذاشته چند كوس پس نشست و چون عبيد اللّه پيشتر رفت كسان فرستاد تا از عقب سپاه اسلام درآمده طرق را مضبوط گردانيدند و عبيد اللّه هفتصد هزار درم از كفار قبول كرد تا از سر شوارع برخيزند و او را بگذارند كه مراجعت نمايد اما شريح بن هانى كه سر دار لشكر كوفه بود اين صلح را نهپسنديد و با آنكه عمرش از صد سال تجاوز نموده بود با كافران حرب فرمود تا شهيد شد و عبيد اللّه مبلع مذكور را به رتبيل داده بسلامت مراجعت نمود و بروايت امام يافعى همدران سال اجلش رسيده روى بعالم آخرت آورد بيت چون از قضا گريز تواند كسى كه هست * دست قضا عنانكش او هركجا گريخت در مرآة الجنان مسطور است كه جود عبيد اللّه بن ابى ابكره بمرتبهء بود كه هرعيد صد بنده آزاد ميكرد و همدرين سال عبد الرحمن بن عبد اللّه بن مسعود الهذلى وفات يافت العزة و البقاء اللّه سبحانه و تعالى ذكر مخالفت عبد الرحمن بن محمد بن اشعث با حجاج و آنچه ميان ايشان واقع شد از عناد و لجاج در روضة الصفا مسطور است كه روزى حجاج عبد الرحمن بن محمد بن اشعث را مخاطب ساخته گفت ظاهر تو بصفات حميده آراسته است عبد الرحمن گفت باطن من نيز از سمات سنيه پيراسته است و بعد از لحظهء كه عبد الرحمن از مجلس بيرون رفت حجاج گفت هرگز عبد الرحمن را نهبينم كه رغبت گردن زدنش نداشته باشم و شعبى اين حديث را بعبد الرحمن رسانيده خدمتش نهال عداوة حجاج در زمين دل نشاند و در سنة ثمانين حجاج عنان امارت ولايت سيستانرا در قبضهء اختيار عبد الرحمن نهاده او را با چهل هزار مرد جرار بمحاربهء رتبيل و تسخير كابل مامور گردانيد و عبد الرحمن بسجستان شتافته و سپاه آن ديار را اضافة لشكر خودساخته رايت محاربهء رتبيل برافراخت و رتبيل مملكت بازگذاشته هر چند عبد الرحمن پيش ميرفت او پس مىنشست و عبد الرحمن از كيد رتبيل وقوف يافته بر سر عقبات مردم جلد كارديده نشاند تا رتبيل نتواند كه با وى آن عمل كند كه با عبيد اللّه