غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

147

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رسان اما عبد العزيز بر وى ترحم نموده فرمان نبرد و چون نوكران عمرو عبد الملك را بى از امير خود در مسجد ديدند افغان كرده يحيى بن سعيد را خبر كردند و يحيى با جمعى كثير بيك ناگاه در مسجد ريخته عبد الملك گفت موجب اين غوغا چيست يحيى پرسيد كه برادرم كجاست عبد الملك جواب داد كه با عبد العزيز مهمى سرانجام مينمايد يحيى گفت بفرماى تا بيرون آيد و عبد الملك بقصر درآمده از عبد العزيز پرسيد كه عمرو را كشتى گفت نى و عبد الملك زبان بلعن برادر گشاده خود بسر عمرو رفت و حربهء بر شكمش زد و زخم كارگر نيامده بوضوح پيوست كه عمرو جيبهء در زير جامه دارد بنابرآن گفت كه تو خود را ساخته آمده بودى آنگاه سر عمرو را از بدن جدا كرد و در آن اثنا آواز غوغاء يحيى بن سعيد و اتباع او را شنيد عبد العزيز را گفت كه از بام قصر سر عمرو را با ده هزار درم در ميان اين جماعت بيفكن و عبد العزيز بر آن موجب عمل نموده چون نوكران عمرو سر و زر بديدند بعد از برچيدن زر سر خويش گرفتند و خاطر عبد الملك از جانب عمرو بن سعيد فارغ گشته و لشگر فراوان فراهم آورده در سنهء احدى و سبعين عازم عراق عرب گرديد و نخست به ظاهر حصار قرقيسياء كه زفر بن الحارث بهوادارى عبد اللّه بن زبير مضبوط گردانيده بود نزول نموده محاصره فرمود و بعد از آنكه زمان توقف عبد الملك در آن نواحى امتداد يافت بوضوح پيوست كه تسخير آن حصار بجنگ سهولت نمىپذيرد برادر خود محمد بن مروان را واسطه ساخت تا ميان او و زفر بساط مصالحه مبسوط گردانيد و زفر از قرقيسياء بيرون آمده عبد الملك را ديد آنگاه عبد الملك علم عزيمت بجانب كوفه افراشته چون مصعب كه از جملهء شجعان عرب بود از توجه او خبر يافت با سپاه كوفه و بصره باستقبال روان شد و در نواحى قرقيسياء بعبد الملك رسيده عراقيان و شاميان در ميدان هيجا تاختند و اعدام و افناء يكديگر را وجههء همت ساختند و مردان صف‌شكن و دليران مردافكن دست باستعمال آلت قتال برآورده و خلقى را غرقه به خون كرده كوفيان بنابر شيوهء ناستوده خويش راه فرار پيش گرفتند و آثار عجز و انكسار بر وجنات احوال مصعب ظاهر گشته عبد الملك از غايت محبتى كه با وى داشت چند نوبت كس نزد او فرستاد و پيغام داد كه تو از جانب من ايمنى بلكه اگر باينجانب آئى در امور ملك و مال فرمان‌فرما خواهى بود پس مناسب آنست كه دست از جنگ بازدارى و بيش ازين در معركهء كارزار توقف ننمائى اما مصعب پرواى آن سخن نكرد و بر زبان آورد كه مثل من كسى از همچنين معركه چگونه باز تواند گشت و امان ترا بكدام اميد قبول تواند فرمود و همچنان در مقام قتال پاى ثبات فشرده باتفاق ابراهيم بن مالك دست‌برد بشاميان مينمود در آن اثنا ابراهيم شهيد شد و آن معنى موجب اضطرار مصعب گشته دل بر مرك نهاد و پسر خود عيسى را گفت كه بجانب مكه شتافته عم خود را از نقض عهد كوفيان و شهادة من خبردار ساز عيسى گفت اگر برينموجب عمل نمايم مردم زبان طعن بر من گشايند كه در چنين محلى پدر را در ميان دشمنان گذاشته فرار نمودى مصعب گفت اگر از معركه بيرون نميروى بارى به پيش صف