غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
145
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بماويه داده بود پيش وى نهادند و مدنى و نابغه خجل گشته حاتم دست در گردن عروس مقصود حمايل كرد بيت ز حاتم بدين نكته راضى مشو * ازين خوبتر ماجرائى شنو در بعضى از كتب تاريخ بمطالعه رسيده كه نوبتى جمعى از بنى اسد نزديك بمقبرهء حاتم منزل گزيدند و شب آنجا توقف كرده يكى از ايشان كه مكنى بابو الخيرى بود چند كرت بسر قبر حاتم رفت و گفت ما امشب مهمان توايم بايد كه خوان ضيافت بگسترى و همراهان او را ازين ابرام نامعقول منع نموده بخواب رفتند و سحرگه بعزم رحيل از جاى خواب برخاستند ابو الخيرى گفت در واقعه ديدم كه حاتم از گور بيرون آمده شتر مرا پى كرده و چون نظر بر شتر افكندند مشاهده نمودند كه از جاى نميتواند جنبيد لاجرم گفتند كه اينك حاتم ما را مهمانى كرد و شتر را كشته به كار بردند و ابو الخيرى در وقت كوچ رديف يكى از رفيقان گشت و گذر آنجماعت بر نواحى بمنازل قبيلهء طى افتاد ناگاه عدى را ديدند كه شترى را گرفته مىآورد و ميگويد كه ابو الخيرى در ميان شما كيست ايشان او را بعدى نمودند و او جمل را تسليم كرده گفت دوش پدر خود را در خواب ديدم كه با من گفت كه شتر ابو الخيرى را جهت مهمانى او و همراهانش كشتم عوض به دو ده و عدى در سال نهم از هجرت ايمان آورده بود و در جنگ جمل و صفين ملازمت حضرت امير المؤمنين على رضى اللّه عنه نموده در سنهء مذكوره وفات يافت مدت حياتش را صد و بيست سال گفتهاند و در سنهء ثمان و ستين لباس حيات بحر العلوم و خير الامة على العموم عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما اندراس يافته بروضهء فرخنده اساس فردوس شتافت و تولد آن جناب قبل از هجرت بسه سال در شعب ابو طالب روى نمود و او در وقت وفات سيد كاينات عليه افضل الصلوات پانزده ساله بود و نوبتى رسول صلى اللّه عليه و سلم او را دعا كرد كه ( اللهم فقهه فى الدين و علمه التأويل و فى رواية اخرى اللهم علمه الحكمة و تأويل الكتاب ) و اين دعا بشرف اجابت مقرون شده عبد اللّه در تحصيل علوم بدرجهء كمال رسيد و او پيوسته اوقات خجسته ساعات در تلمذ و ملازمت امير المؤمنين على مرتضى عليه التحية و الثنا ميگذرانيد و در اواخر ايام زندگانى چشمهاى عبد اللّه رضى اللّه عنه از حليهء بينائى عاطل گشته در طايف مقيم شد تا وقتى كه وفات يافت در سير السلف مرويست كه چون عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما را تجهيز و تكفين كردند مرغى سفيد آمد و بميان كفنش دررفت و پيدا نشد ( و فى رواية جاء طاير ابيض يقال له الغرنوق فدخل فى النعش فلم ير بعد و فى رواية عن ميمون بن مهران قال شهدت جنازة عبد اللّه بن عباس بالطائف فلما وضع ليصلى عليه جاء طاير ابيض حتى دفن فى اكفانه فالتمس فلم يوجد فلما سوى عليه سمعنا صوتا و لا نرى شخص احد يا ايتها النفس المطئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى ) مدت عمر عبد اللّه بن عباس هفتاد و يك سال بود رضى اللّه تعالى عنهما و عن ساير العترة الطاهرة النبوية و علماء الامة المصطفوية در سنهء تسع و ستين در بصره علت و با و طاعون شيوع يافته در مدت سه روز هرروز قريب هفتادهزار كس قالب تهى كردند و بروايتى در آن بليه بيستهزار عروس