غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

139

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه بر سخن او مزيدى نيست عبد اللّه گفت خاطر جمع داريد كه بر وفق رضاء شما معاش خواهم كرد و از منبر فرود آمد و بعد از آن اياس بن مضارب العجلى كه از قبل عبد اللّه بن مطيع العدوى شحنهء كوفه بود بعرض رسانيد كه شخصى كه سخن ترا رد نمود از رؤساء اصحاب مختار است و جمعى كثير با مختار بيعت كرده‌اند و داعيهء خروج دارند بنابرآن عبد اللّه خاطر بر گرفتن مختار قرار داده زايدة بن قدامه و حسين بن عبد اللّه الهمدانى را بطلب او فرستاد و ايشان به منزل مختار رفته گفتند امير ترا ميخواند گفت بالسمع و الطاعه و ميخواست كه همراه ايشان روان شود زايدة اين آية بر زبان راند كه ( وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ الآيه ) و مختار مقصود زايده را فهم كرده فى الحال يكى از غلامان خود را گفت كه جامهء گرانى بر من پوش كه مرا لرزه گرفت و بر فراش خود تكيه نموده از زايده و حسين درخواست نمود كه عذر مرا بموجبى كه امير باور كند معروض داريد و زايده و حسين نزد عبد اللّه رفته گفتند كه مختار را تب و لرزهء عظيم عارض گشته نتوانست كه بملازمت رسد آنگاه مختار اصحاب خود را به تهيه اسباب خروج مأمور گردانيد و رؤساء كوفه روزى چند مهلت طلبيده عبد اللّه بن شريح الهمدانى با جمعى از شيعه به مكه شتافتند تا از محمد بن حنفيه رضى اللّه عنه استفسار نمايند كه مختار گماشتهء آن جناب هست يا نى و مختار از توجه آن جماعت خبر يافته متوهم شد كه مبادا محمد رضى اللّه عنه او را تكذيب نمايد و چون عبد اللّه و رفقاء بملازمت محمد بن حنفيه رسيدند و در اثناء مكالمه داعيهء مختار را معروض گردانيدند فرمود كه باللّه الذى لا إله الا هو كه من دوست ميدارم حضرت ذو الجلال و الاكرام باهتمام يكى از بندگان خود انتقام اهل بيت خير الانام را از دشمنان ما بكشد شيعه چون اين سخن از محمد رضى اللّه عنه شنيدند باهم گفتند كه اگر رضاء محمد بن على مرتضى بخروج مختار مقرون نبودى هراينه ما را از متابعت او نهى فرمودى و چون بكوفه بازآمدند با مختار ملاقات نمودند از ايشان پرسيد كه مهدى يعنى محمد بن الحنفيه در باب شبههء كه شما را نسبت به من دست داده بود چه گفت جواب دادند كه ما را بفرمان‌بردارى تو مامور گردانيد مختار گفت اللّه اكبر من ابو اسحاقم كه به زخم تيغ آبدار بسيارى از خوارج خاكسار را بدار البوار خواهم فرستاد القصه چون خبر خروج مختار در كوفه شيوع يافت عبد اللّه مطيع العدوى اياس بن مضارب العجلى را با چند سرهنك مقرر كرد كه شبها گرد محلات كوفه برايند و بشرايط تحفظ و تيقظ قيام نمايند و در ماه ربيع الاول يا اواخر سنهء سته و ستين شبى ابراهيم بن مالك بن الاشتر با صد نفر از اقرباء و اتباع خويش بخانهء مختار ميرفت كه ناگاه اياس بن مضارب سر راه بر وى گرفت و بعد از قيل و قال مهم بجنگ و جدال انجاميده ابراهيم اياس را از لباس حيات عارى گردانيد و سرش را نزد مختار برده گفت هرچند مقرر چنان بود كه در فلان شب خروج نمائيم اما حالا مجال توقف نيست و مختار مبتهج شده فرمود تا در محلات كوفه ندا كنند كه يا منصور امت و يا آل ثارات الحسين آنگاه جيبه پوشيده سوار گشت و