غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

135

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كرده مستعد مصاف گرديد و چون چنين كنيد جهة علوفه لشكر و عليق الاغان تنقيص نيابيد و سليمان برين موجب عمل نموده در نواحى عين الورد شنيد كه شرحبيل بن ذو الكلاع با فوجى از ملاعين شام بيكمنزلى عين الورد فرود آمده‌اند بنابرآن مسيب بن نخبه را با چهارصد سوار برسم شبيخون بر سر ايشان فرستاد و مسيب سحرى بر شاميان تاخته و مهم ايشانرا برحسب دلخواه ساخته سالما و غانما بسليمان پيوست بعد از آن حصين بن نمير با لشكر بسيار بفرمودهء عبيد اللّه بن زياد بمقابلهء سليمان اقدام نموده مدة سه روز زمان مقاتله امتداد يافت و هرروز اميرى با جمعى كثير از نزد عبيد اللّه بمدد حصين ميشتافت و در روز سيم سليمان به زخم تيرى از پاى درآمده كوفيان دل‌شكسته شدند و پس از قتل او مسيب بن نخبه و عبد اللّه بن وال متعاقب يكديگر علم برگرفته باشتعال نايرهء قتال اشتغال نموده با بسيارى از سپاه عراق كشته گشتند و نزديك بغروب آفتاب رفاعة بن شداد رايت را برگرفته قدم بازپس نهاده لحظه‌اى در معسكر خود فرود آمده در جوف ليل طريق فرار پيش گرفت و بقية السيف را از آن مهلكه نجات داد و صباح شاميان بر گريز عراقيان وقوف يافته ايشانرا تعاقب نمودند اما هيچكس را نديده بازگرديدند و بروايتى كه امام يافعى تصحيح نموده درين سال يعنى سنهء خمسه و ستين عبد اللّه بن عمرو بن العاص السهمى بتير اجل از پاى درافتاد و او پيش از پدر خود ايمان آورده بود و در غايت عبادت اوقات گذرانيده پدر را جهت متابعت معاويه ملامت مينمود زمان حياتش بقول حمد اللّه مستوفى هفتاد و دو سال است قال يحيى بن بكير توفى بمصر و دفن داره الصفير سنه خمس و ستين و قيل توفى به مكه و در همين سال حارث بن عبد اللّه الهمدانى كه در سلك خواص اصحاب جناب ولايتمآب انتظام داشت وفات يافت و او بصفت علم و عمل موصوف بود ذكر گرفتار شدن مروان بعقوبات آن جهانى و نشستن پسرش عبد الملك بر مسند كامرانى چون زمام مهام طوايف انسان بقبضهء اختيار مروان درآمد خاطرش مايل بدان شد كه پسر خود عبد الملك را بولايت عهد تعيين نموده خالد بن يزيد را از آن كار معاف دارد و جهت تمشيت اين مهم حسان بن مالك و بعضى ديگر از اعيان شام را كه هوادار خالد بودند با نعامات وافره بفريفت تا با عبد الملك بيعت نمودند آنگاه مروان بمصلحت آنكه خالد در نظر مردم ذليل گردد پيوسته او را به زبان ميرنجانيد چنانچه روزى در حضور جمعى كثير از اشراف و اعيان او را بدشنام مادرى نوازش كرد و خالد ملول و محزون پيش والده رفته آنچه شنيده بود تقرير نمود و مادر خالد كه دختر هاشم بن عتبة بن ربيعه بود در تسكين پسر كوشيده چون زمانه بسبب غيبت آفتاب مانند باطن مروان سياه و تاريك شد و آن لعين بخواب رفت ام خالد وسادهء بزرگ بر روى شوهر نهاده خود بر وسط بالش نشست و جمعى از كنيزان را فرمود تا بر اطراف آن محيط گشتند لاجرم نفس مروان انقطاع