غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

128

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بليغ نمود اسود گفت كه گواهى ميدهى كه محمد فرستاده حضرت عزتست ابو مسلم گفت نعم آنگاه اسود آتشى عظيم افروخته او را در آن ميان افكند و بقدرت كاملهء الهى ابو مسلم را از آن آتش ضررى نرسيد و اسود ازو انديشمند شده باخراجش حكم نمود و در سنهء ثلث و ستين واقعه حرة دست داد و در مدينه قتل و غارت اتفاق افتاد تفصيل اين اجمال آنكه چون هلال محرم سال مذكور طلوع نمود مدنيان عثمان بن محمد بن ابى سفيان را كه بعد از عزل وليد بن عقبه حاكم ايشان گشته بود از شهر اخراج كردند و از بنى اميه هركس در آن بلده بود در سراى مروان محبوس گردانيدند و اين اخبار بسمع نامبارك يزيد رسيده مسلم بن عقبة المزنى با فوجى از سپاه شام و خيلى از اهل ظلم و ظلام بدانجانب روان گردانيد و او را گفت كه چون بنواحى آن بلده رسى سه نوبت عبد اللّه بن حنظله و اتباع او را بطاعت من دعوت كن اگر بقدم قبول پيش آيند فهو المرام و الا در قتل و غارت اهمال منماى و از بنى هاشم در تبجيل و تعظيم على بن الحسين دقيقهء نامرعى مگذار زيرا كه نزد من بتحقيق پيوسته كه مردم مدينه در مبداء مخالفت امر خلافت را برو عرض كرده‌اند و آن جناب از قبول آن مهم ابا نموده و در يكى از ضياع خود انزوا اختيار فرموده و چون مسلم در آنوقت مرضى داشت يزيد او را گفت كه اگر تو بلوازم اين مهم نتوانى پرداخت حصين بن نمير را قائم‌مقام خود ساز القصه چون آوازه قرب وصول سپاه شام بمسامع عبد اللّه بن حنظله و اهل مدينه رسيد در باب قتل و ابقاء جمعى از بنى اميه كه در خانهء مروان محبوس بودند با يك‌ديگر مشورت نمودند و بالاخره آنجماعت را سوگند دادند كه با ايشان محاربه ننمايند و شاميانرا امداد نفرمايند نه بشمشير و نه بتدبير آنگاه همه را از شهر بيرون كردند مگر مروان و پسرش عبد الملك را كه از ياد كردن قسم و اخرج معاف داشتند و بنى اميه بعد از قطع دو مرحله از مدينه بمسلم بن عقبه و شاميان رسيده مسلم در باب قتال مدنيان از آنجماعت استمداد نمود ايشان گفتند ما سوگند خورده‌ايم كه ترا معاونت ننمائيم اما عبد الملك بن مروان در شهر است و سوگند نخورده مناسب آنست كه جاسوسى فرستاده او را طلب فرمائى و در سرانجام اين مهم با وى مشاورت نمائى مسلم بر آن موجب عمل نموده چون عبد الملك از شهر بيرون آمد با وجود صغر سن و عدم تجربه او را در باب محاربهء مدنيان آن مقدار تعليم داد كه موجب تعجب گشت و بعد از آنكه مسلم به ظاهر مدينه نزول كرد چنانچه يزيد گفته بود نخست عبد اللّه بن حنظله و اتباع او را بمبايعت يزيد ترغيب نمود و فايدهء بر آن سخن ترتب نيافته فريقين بتسويهء صفوف و استعمال اسنه و سيوف پرداختند و در آن روز مسلم بنابر ضعفى كه داشت در خيمه سريرى نصب كرده بر زبر آن نشسته و علم را بيكى از غلامان خود داد تا در پيش آنخيمه نگاه دارد و در اثناء اشتعال آتش قتال فضل بن عباس بن ربيعة بن الحارث بن عبد الملك كه سرخيل مقدمهء سپاه مدينه و مهتر سواران ايشان بود بر جنود شام حمله كرده جمعى كثير را بقتل آورد و مدنيان نزديك بخيمهء مسلم رسيده فضل آنجماعت را تعاقب نموده و غلام علم‌دار را مسلم پنداشته خود را