غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

5

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

به قدر امكان مراسم سعى و اهتمام ظاهر فرمودند و من بنده بموجب اشارت عليهء آن افتخار عترت نبويه بجد تمام و جهد لاكلام در تأليف اين روايات شروع كردم و بهمگى همت و جملگى تهمت روى بتصنيف اين حكايات آوردم و عزم جزم نمودم كه فرايد فوايد اخبار انبياء مرسلين و خلفاء سلاطين را از بحار مؤلفات افاضل فصاحت قرين التفاط كرده در سلك دوازده عقد منتظم گردانم و هر چهار عقد از عقود دوازده‌گانه را در درجى درج كرده بمنصهء ظهور رسانم و چون جواهر زواهر درج اول در سلك تحرير و تبيين جلوه‌گر گشت ناگاه دست تقدير ايزد عز و جل بساط نشاط و انبساط از بسيط خطهء خراسان درنوشت آفتاب جهان تاب برج نقابت سر در نقاب اغتراب كشيده و گوهر گرانمايهء درج سيادت در دفينهء تراب مدفون گرديد محمد سيرتى كه رواج نقد هنر بسبب توجه ضمير انور او بوده از ستم زمانهء غدار روى بعالم عقبى نهاد و يوسف طلعتى كه فراغ فضلاء سخنور از فروغ آفتاب جمالش روى مينمود از جفاى اخوان مردم آزار در چاه هلاك افتاد نظم آن يوسف مصر عز و اقبال * * خورشيد سپهر فضل و افضال * از اوج سرير عزت و جاه * * در چاه فنا فتاد ناگاه و طايفهء از كلمه كه بواسطه وجود فايض الجود آن مظهر رشد و رشاد مجال تسلط و بيداد نداشتند سر بفتنه و فساد برآوردند و دست باشتعال آتش جور و عناد دراز كردند نواير نوايب و مصايب متواتر و متعاقب التهاب يافت و بواعث مكارم و مراحم از نظر اصاغر و اعاظم بسرحد عدم شتافت مزاج روزگار از اصلاح بفساد انجاميد و رواج مطاع اين بىمقدار بكساد مبدل گرديد خانه عنبرين عمامه غرقه به خون گشته بر زير خاك افتاد و دوات مشكين رشحات از غايت تنگدلى سياه پوشيده بيرون خود را بسان درون از سواد مداد لباس سوگوارى داد ساحت كاغذ بواسطه سيلان سرشك دمادم چون رخسار خوبان ساده عذار از نقوش خط پاك گرديد و ديدهء خون‌فشان اين صفحات پريشان را بسان منصهء صوامع صرافان از عقود لعل و مرجان پر گردانيد عروسان معانى كه در كسوت الفاظ خود را آراسته باميد ديدار همچنان خواستگارى هر لحظه جلوه مينمودند در پس پرده حرمان مستور شدند و ابكار افكار كه نقاب حجاب از عارض چون آفتاب برگرفته منظور انظار آن بزرگوار مىبودند در پس زانوى نوميدى نشسته مانند آب زندگانى در سياهى مختفى گشتند نظم بجيب صبر زين غم چاك افتاد * * نى كلك از الم بر خاك افتاد * دوات از غصه شد با دوده دمساز * * دهانش ماند از بهر فغان باز * تعجب گشته غالب آنچنانش * * كه انگشت قلم شد در دهانش * درونش چون برونش گشت بىنم * * زبان خامه شد زين درد ابكم * سرشگ از روى كاغذ نقش خط شست * * ز خون ديده لاله از زمين رست * عروسان سخن در پرده جستند * * به روى خود در اميد بستند * ورقهائى كه دايم در نظر بود * * سوادى كز شرف نور بصر بود * بكنج طاق نسيان كرده منزل * * ز آب ديده شد آغشته در گل * زبان خامه شد خشك از مركب * * پريشان گشت اجزاى مرتب و هرگاه انامل بيحاصل بمقتضاء عادت جبلى ميل مينمود كه اين در مكنون را كه در بحر خاطر محزون بود در رشتهء بيان كنند غواص