عطا ملك جوينى
649
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )
پادشاهى و افسر شاهنشهى بر سر او نهد تا به واسطهء انصاف و معدلت او جهان خراب معمور شود و نصيبهء سكّان « 1 » و قطّان « 2 » ربع مسكون « 3 » از فيضان فيض مرحمت او موفور ، در مبدأ فطرت خلق الأرواح قبل الأجساد « 4 » لباس وجود او را به طراز سعادت مزيّن گرداند و روان او را به انوار حصافت « 5 » روشن . و چون از عالم علوى به مقام سفلى آيد نهاد او را در مهاد عقل و كياست پرورش دهد ، پستان حاضن « 6 » حلم و رزانت « 7 » در دهان باطن درايت او نهد و به افعال و اعمال رشيد و اقوال سديد « 8 » او را ملهم كند و در موارد و مصادر به لجام خرد ملجم « 9 » . تا به تدريج روز به روز در مراتب معالى ترقّى مىكند و از بخت و دولت ساعت به ساعت تلقّى « 10 » مىنمايد : سعادت چون گلى پرورد خواهد * پديد آرد پس آنگه مرد خواهد نخست اقبال بردوزد كلاهى * پس آنگه برنهد بر فرق شاهى ز دريا در برآرد مرد غوّاص * به كممدّت شود بر تاجها خاص تا چون هنگام ظهور حكمت و قدرت آيد از مطلع آفتاب عزّت و جلالت تباشير « 11 » اسفار « 12 » صباح دولت بدمد و در مقدّمه به حكم آنك و بضدّها تتبيّن الأشياء « 13 » از قضاى مبرم « 14 » فضاى عالم از ظلمات بيداد و عدوان پر شود و حلاوت زندگانى و لذّت عيش در مذاق جان مرارت مرّ « 15 » فايده دهد تا بندگان بعد ما كه « 16 » آن دولت از قوّت به فعل آيد و از عدم به وجود ، قدر آن موهبت جسيم بدانند و شكر آن نعمت عظيم به تقديم رسانند . و مصداق اين دعوى و برهان اين معنى آنست كه بعد از رحلت قاآن « 17 » امور جهان از سنن استقامت منحرف شد و عنان معاملت و مجاملت از صوب راستى منعطف ، و ظلمات ظلمى كه بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ « 18 » بود متراكم گشت و امواج بحار حوادث متلاطم ، و
--> ( 1 ) - سكّان : ساكنان ، جمع ساكن . ( 2 ) - قطّان : مقيمان ، جمع قاطن . ( 3 ) - ربع مسكون : قسمت معمور و مسكون كرهء زمين . هفت اقليم . ( 4 ) - خلق . . . جانها را پيش از تنها آفريد . ( 5 ) - حصافت : استوارى خرد . ( 6 ) - حاضن : دايه . ( 7 ) - رزانت : صاحب وقار شدن . ( 8 ) - سديد : استوار . ( 9 ) - ملجم : لگام زده شده . ( 10 ) - تلقّى : يكى از معانى آن تلقّن و اخذ و تعلّم است و به اين معنى متعدّى به من مىشود و همين معنى ظاهرا مراد در متن است . ( مص ) . ( 11 ) - تباشير : مژده ، روشنايى اوّل صبح . ( 12 ) - اسفار : روشن شدن صبح . ( 13 ) - و بضدّها . . . اشياء به وسيلهء ضدشان روشن ( شناخته ) مىشوند . ( 14 ) - مبرم : سخت ، تغييرناپذير . ( 15 ) - مرّ : صمغ درختى تلخ و خوش بو . در اينجا تلخى آن مورد نظر است . ( 16 ) - بعد ما كه : بعد از آنكه . ( 17 ) - قاآن : يعنى اوكتاىقاآن . ( 18 ) - بعضها . . . بعضى از آن [ تاريكيها ] بالاى بعضى ديگرند ( قسمتى از آيهء 40 سورهء نور ) .