عطا ملك جوينى
768
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )
در سنّ شباب بود چه در زاد ميان ايشان هژده سال بيش تفاوت نبود . ركن الدّين هنوز طفل بود كه علاء الدّين به انديشه گفتى كه امام خواهد بود و وليعهد منست . چون ركن الدّين بزرگتر شد مخاذيل متابعان ايشان ميان او و پدر در تعظيم و مرتبه فرقى نمىنهادند و حكم او همچون حكم پدرش نافذ بود . علاء الدّين با او بد شد چنانك گفتى وليعهد من پسرى ديگر خواهد بود . قوم ايشان چنانك مذهب ايشانست آن سخن مقبول نداشتند و گفتند اعتبار نصّ اوّل راست . علاء الدّين پيوسته ركن الدّين را رنجانيدى و از اقتضاى جنون و غلبهء سودا بىموجب همواره او را معذّب و معاقب داشتى و مؤاخذه كردى و او را در وثاقى كه هم پهلوى وثاق پدر بودى هميشه در ميان زنان بايستى بودن و ياراى آن نداشتى كه به روز بيرون آمدى . وقتى كه پدرش مست بودى يا بر وفق عادت خود به كنار رمهء گوسفند يا به نوعى ديگر مشغول و غافل ، او در شب از وثاق به شراب خوردن يا جائى ديگر كه خواستى رفتى . على الجمله در شهور سنهء ثلاث و خمسين و ستّمائة « 1 » علّت جنون و غلبهء سوداى او مستحكمتر شد و به اسباب و اتّفاقات فلكى كه ايراد آن به اسهاب « 2 » انجامد و لايق اين شرح نيست تغيّر او بر ركن الدّين زيادت گشت و عتاب و ايذا متواصل شد و قصد و تهديد و وعيد او بيشتر متعاقب مىبود تا پسر ازو بر جان خويشتن ناايمن گشت و گفتى هيچوقت از پدر به جان ايمن نيستم . و بدين موجب در تدبير آن ايستاد كه از پيش پدر بگريزد و به قلاع شام رود و آن را به دست گيرد يا الموت و ميموندز و بعضى قلاع رودبار كه به خزاين و ذخاير مشحون بود در تصرّف آرد و از پدر بازايستد و عاصى شود . و درين سال خود اكثر اركان دولت و اعيان مملكت علاء الدّين ازو خايف شده بودند كه هيچكدام بر سر خود اعتماد نمىداشتند . بعضى را به متابعت ركن الدّين متّهم كرده بود و با ايشان متغيّر شده و بعضى را از خيال كژ و دماغ به خلل به تهمتهاى ديگر منسوب مىداشته و پيوسته مىرنجانيده و در عذاب مىگردانيده . و اگرچه از خوف يكديگر به زفان نمىگفتند و در ظاهر على الرّسم نفاقى نگاه مىداشتند خواصّ و عوامّ ازو ملول شده بودند و معاينه مىديدند كه آن تدبير كه او پيش گرفته بود و مخايل ادبار بر احوال او لايح شده ملك نماند « 3 » . ركن الدّين اين سخن را ملواح « 4 » ساخته بود كه : « از حركات و افعال سمج « 5 » پدرم لشكر مغول قصد اين ملك دارد و
--> ( 1 ) - سال 653 . ( 2 ) - اسهاب : بسيار گويى و طولانى كردن سخن . ( 3 ) - نماند : متعدّيا يعنى « باقى نخواهد گذارد » . ( 4 ) - ملواح : مرغى كه بر دام مىبندند تا به وسيلهء آن ديگر پرندگان را صيد كنند . به فارسى خروهه و پاىدام مىگويند . ( 5 ) - سمج : زشت .