عطا ملك جوينى

737

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

حاكم مطلق ، صهر « 1 » پسر خردتر ، مستعلى بود كه مستنصر او را به نصّ دوّم وليعهد كرده بود . و من بر قاعدهء اصول مذهب خويش دعوت با نزار مىكردم ، و تقرير آن رفته است . بدين سبب امير الجيوش با من بد بود . به قصد من ميان بر بست به حدّى كه الزام كردند تا مرا با جماعتى فرنگان بر راه كشتى به جانب مغرب گسى « 2 » كردند . دريا در آشوب بود . كشتى را با شام انداخت و آنجا مرا واقعه‌اى « 3 » افتاد . از آنجا به حلب آمدم و از آنجا بر راه بغداد و خوزستان به اصفهان رسيدم در ذىالحجّه سنهء ثلاث و سبعين و اربعمائة « 4 » ، و از آنجا به حدّ كرمان و يزد شدم و يك‌چندى دعوت كردم . بعد از آن به اصفهان آمدم و بار ديگر به خوزستان رفتم . و از آنجا بر راه بيابان به فريم 61 - « 5 » و شهريار كوه 62 - « 6 » آمدم و در دامغان سه سال مقام ساختم . و از آنجا جماعتى داعيان را به اندجرود 63 - و ديگر ولايات الموت فرستادم تا مردم را در دعوت مىآوردند . و تا جرجان و طرز 64 - « 7 » و سرحد و چناشك 65 - رفتم و از آنجا بازگشتم . سبب آنك نظام الملك بو مسلم رازى 66 - را تكليف كرده بود كه حسن را با دست آرد و او در طلب مبالغت مىنمود به رىّ نتوانستم آمدن و مىخواستم كه به ديلمان روم كه داعيان آنجا فرستاده بودم . به سارى آمدم و از آنجا بر راه دنباوند « 8 » و خوار « 9 » رىّ با قزوين رسيدم و از رىّ تحاشى نمودم . و ديگر بار از قزوين داعى به قلعهء الموت فرستادم كه علوىاى مهدى نام داشت از دست ملكشاه « 10 » . و الموت إله اموت است يعنى آشيانهء

--> رسيد و تا آخر عمر در اين وظيفه باقى بود و در سال 487 پنج ماه قبل از وفات خود مستنصر وفات نمود . ( 1 ) - صهر : داماد ، مراد از صهر در اينجا پدر زن است زيرا دختر بدر جمالى همسر مستعلى بود . ( مص ) ( 2 ) - گسى : گسيل . ( 3 ) - مراد از « واقعه » چنان كه از فقرهء معادلهء اين موضوع در جامع التواريخ ورق 68 معلوم مىشود ظاهرا كرامتى است كه به قول خود او از او در كشتى ظاهر شده و قبل الوقت به مردم خبر داده بود كه كشتى غرق نخواهد شد : « ناگاه بادى عاصف برخاست و كشتى بشكست . مردم در اضطراب افتادند و سيّدنا همچنان فارغ و آرميده بود . يكى از او پرسيد كه در چنين حالت چه ايمن نشسته‌اى ؟ گفت : « مستنصر مرا خبر داده است از اين و گفته كه هيچ باك نباشد . از آن جهت نمىانديشم » كشتى به جبله افتاد . الخ ( 4 ) - سال 473 . ( 5 ) - فريم : يا « پريم » ظاهرا همان فيروزكوه حاليّه است در مشرق دماوند . رجوع كنيد به حواشى آخر كتاب . ( 6 ) - شهرياركوه : ظاهرا عبارت بوده از سلسله جبال فيروزكوه و سواد كوه حاليّه و شهر عمدهء آن فريم بوده است . رجوع كنيد به حواشى آخر كتاب . ( 7 ) - طراز : ابن اثير در حوادث سال 520 ( ج 10 / 269 ) قريه‌اى به همين اسم ( يعنى طرز ) نام برده و گويد از اعمال بيهق و از قراى مخصوصهء باطنيّه است . به احتمال بسيار قوى مراد در متن همين قريه باشد . ( مص ) رجوع به حواشى آخر كتاب . ( 8 ) - دنباوند : دماوند . ( 9 ) - خوار : ناحيه‌اى نزديك رى . ( 10 ) - معنى جمله : فردى علوى به نام مهدى از سوى ملك شاه قلعه را به دست داشت .