غلامحسين محرمى

256

تاريخ تشيع از آغاز تا پايان عصر غيبت صغرى ( فارسي )

بنى هاشم كيف التودد منكم * ابن اروى فيكم و حرائبه « 1 » « 2 » در اين هنگام عبد الله بن ابى سفيان بن حارث بن عبد المطلب جواب او را داده و در ضمن اشعارى چنين گفته است : فلا تسألونا سيفكم ان سيفكم * اضيع و القاه لدى الروع صاحبه « 3 » و شبهته كسرى و قد كان مثله * شبيها بكسرى هديه و ضرائبه « 4 » منا علىّ الخير صاحب خيبر * و صاحب بدر يوم سالت كتائبه « 5 » و كان ولى الامر بعد محمد * علىّ و فى كل المواطن صاحبه « 6 » وصى النبى المصطفى و ابن عمه * و اول من صلى و من لان جانبه « 7 » « 8 » اشعار او ضد امير المؤمنين عليه السّلام نوبت دوم وقتى بود كه او نامه‌اى به برادرش عمارة بن وليد كه در كوفه به‌سر مىبرد ، نوشت و او را ضد حضرت تحريك كرد و چنين سرود : ان يك ظنّى فى عماره صادقا * ينم و لا يطلب بذحل و لا وتر « 9 » يبيت و اوتار ابن عفان عنده * مخّيمة بين الخورنق و القصر « 10 » تمشى رخىّ البال متشزر القوى * كانك لم تسمع بقتل ابى عمر « 11 » الا انّ خير الناس بعد ثلاثة * قتبل التجيبى الذى جاء من مصر « 12 » « 13 » در اين هنگام ، جواب او را فضل بن عباس بن عبد المطلب داده و چنين سرود :

--> ( 1 ) . بنى هاشم ! چگونه از شما دوستى را بپذيرم ، در حالىكه نيزه‌هاى ابن اروى ( عثمان ) نزد شماست . ( 2 ) . سيد على خان شيرازى . همان ، ص 188 . ( 3 ) . از ما شمشيرتان را نخواهيد ، زيرا وقتىكه صاحب آن ترسيد ، آن را انداخت و گم شد . ( 4 ) . او را به كسرى تشبيه كردى ، درواقع مثل او بود . و مراكب و ماليات‌هايش شبيه كسرى بود . ( 5 ) . على خير ، از ماست ؛ فاتح خيبر و بدر وقتىكه سپاهيان دشمن آمدند . ( 6 ) . ولى امر بعد از محمد صلّى اللّه عليه و إله ، على عليه السّلام است و در تمام جنگ‌ها همراه پيامبر . ( 7 ) . جانشين پيامبر مصطفى و پسرعمويش و نخستين‌كسى كه نماز خوانده و كسىكه بسيار خوش‌اخلاق است . ( 8 ) . همان ، ص 189 . ( 9 ) . اگر ظنم در مورد عماره صادق باشد ، او مىخوابد و خون‌خواهى نمىكند ! ( 10 ) . او راحت خوابيده ، در حالىكه قاتلان عثمان نزديك او ميان خورنق و قصر خيمه زده‌اند ! ( 11 ) . با خاطرى آسوده و سلامت جسمى راه مىروى ، مثل اين‌كه قتل ابو عمرو ( عثمان ) را نشنيده‌اى ( 12 ) . آگاه باش كه بهترين مردم بعد از سه نفر كسى است كه تجيبى از مصر آمده و او را كشته است . ( 13 ) . ابن ابى الحديد : همان ، ج 2 ، ص 114 .