غلامحسين محرمى

149

تاريخ تشيع از آغاز تا پايان عصر غيبت صغرى ( فارسي )

به خراسان رفت و مدتى در شهر بلخ به صورت ناشناس مىزيست ، تا اين‌كه نصر بن سيّار ، او را دست‌گير كرد و مدتى در زندان بود تا اين‌كه بعد از مرگ خليفه اموى ، هشام از زندان گريخت و مردم زيادى از شيعيان خراسان اطراف او جمع شدند . او به سوى نيشابور آمد و با حاكم آن‌جا ، عمر بن زراره قسرى ، جنگيد و او را شكست داد . ولى سرانجام در سال 125 ه . در جوزجان ، هنگام جنگ با سپاه بنى اميه ، تيرى به پيشانيش برخورد كرد و در ميدان جنگ كشته شد و نيروهايش پراكنده شدند . « 1 » بر خلاف قيام زيد ، قيام پسرش يحيى كاملا رنگ‌وبوى زيدى داشته است . اين مطلب از گفت‌وگويى كه ميان او و متوكل بن هارون ، يكى از اصحاب امام صادق عليه السّلام رخ داده برمىآيد كه او به نوعى به امامت پدرش قائل بوده و خود را جانشين پدر مىدانسته . وى افزون بر ساير شرايط ، جنگ با شمشير را نيز شرط امامت مىدانسته است . « 2 » از اين‌جاست كه فرقه زيديه شكل مىگيرد و راه‌شان از راه شيعه اماميه و دوازده‌امامى به كلى جدا مىشود . آنان حتى در مسائل فقهى نيز به امامان معصوم عليه السّلام رجوع نمىكردند .

--> ( 1 ) . ابن واضح . تاريخ يعقوبى ، منشورات الشريف الرضى ، قم ، 1414 ه ، ج 2 ، ص 326 و 327 و 332 . ( 2 ) . متوكل بن هارون مىگويد : يحيى بن زيد را پس از كشته شدن پدرش - هنگامىكه به خراسان مىرفت - ملاقات كردم و بر او سلام نمودم پرسيد از كجا مىآيى ؟ گفتم از حج . پس از حال خويشان و عموزادگان خود در مدينه جويا شد و از حال جعفر بن محمد عليه السّلام بسيار پرسش كرد . من نيز حال آن حضرت و اندوهش را بر پدرش زيد گفتم ، پس از آن گفت : عمويم محمد بن على عليه السّلام پدرم را از جنگ با بنى اميه نهى فرمود و پايان كارش را به او گوشزد نمود . آيا پسر عمويم جعفر بن محمد عليه السّلام را ديدار نمودى ؟ گفتم : آرى پرسيد : از او شنيدى كه از كار من چيزى بگويد ؟ گفتم : آرى ، پرسيد : درباره من چه فرمود ، مرا آگاه كن . گفتم : فدايت گردم دوست ندارم روبرويت آن‌چه را كه از او شنيده‌ام ، بگويم . گفت : مرا از مرگ مىترسانى ؟ آنچه شنيده‌اى بياور . گفتم : از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود تو كشته و بدار آويخته مىشوى ، چنان كه پدرت كشته و به دار آويخته گرديد ؛ پس رنگ صورتش تغيير كرد و گفت : يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب . اى متوكل ! خداى تعالى دينش را بوسيله ما تأييد نموده و دانش و شمشير را به ما داده و هر دوى اينها در ما وجود دارد . ولى عموزادگان ما فقط علم را دارا هستند گفتم : فدايت گردم مردم به پسر عمويت جعفر از تو و پدرت راغب‌تر هستند . گفت : عمويم محمد بن على و پسرش جعفر مردم را به زندگى مىخوانند و ما به مرگ . گفتم اى فرزند رسول خدا ! ايشان عالم‌ترند يا شما . پس زمانى سرش را پايين انداخت و بعد سر بلند كرد و گفت : همه ما علم و دانش داريم ، جز آنكه ايشان آنچه را كه ما مىدانيم مىدانند ، ولى ما آنچه را آنان مىدانند ، نمىدانيم . سپس به من گفت : چيزى از پسرعمويم ضبط كرده‌اى ، گفتم : آرى . گفت : به من نشان بده . من بعضى از احاديث امام صادق را به او نشان دادم و بخشى از دعاى صحيفهء سجاديه را . . . ( صحيفهء كامله سجاديه ، ترجمه علينقى فيض الاسلام ، انتشارات فيض الاسلام ، ص 9 - 12 ) .