محمد بن حسين البيهقي
946
تاريخ بيهقى ( فارسي )
گفت ؟ گفت : چرا نتوانم گفت ؟ من نقيب خيلتاشان 1 امير محمود بودم و به رى ماند مرا با اين خداوند و آنجا حاجبى بزرگ يافتم و بسيار نعمت و جاه ارزانى داشت و امروز به درجهء سالارانم 2 ، چرا بازگيرم چنين نصيحت ؟ وزير گفت : پس از نماز خلوتى خواه و اين بازگوى ، اگر بشنود ، بزرگ منّتى باشد ترا برين دولت و بر ما بندگان تا دانسته باشى 3 ، و اگر نشنود تو از گردن خويش بيرون كرده باشى و حقّ نعمت خداوند را گزارده . گفت چنين كنم و بازگشت . و وزير مرا كه بو الفضلم بخواند و سوى بو سهل پيغام داد كه « چنين و چنين رفت ، و اين بازپسين حيلت 4 است ، تا چه رود . و اگر ترك سخت سادهدل و راست نبودى ، تن درين ندادى 5 . » من بازگشتم و با بو سهل بگفتم . گفت : آنچه برين مرد ناصح بود بكرد ، تا نگريم ، چه رود . و وزير معتمدان خويش بفرستاد نزد سپاه سالار و حاجب بزرگ بگتغدى و بازنمود كه چنين چاره ساخته شد . همه قوم او را برين شكر كردند . و ميان دو نماز همگان بدرگاه آمدند ، كه با كس دل نبود ، و امير در خرگاه بود ، آلتونتاش را حث 6 كردند تا نزديك خدم 7 رفت و بازخواست و گفت : حديثى فريضه و مهم دارد . باريافت و در رفت 8 و سخن تمام يكلختوار 9 تركانه 10 بگفت . امير گفت « ترا فرا كردهاند 11 تا چنين سخن مىگويى به سادگى ، و اگر نه ترا چه ياراى 12 اين باشد ؟ بازگرد كه عفو كرديم ترا ، از آنكه مردى راست و نادانى 13 ، و نگر تا چنين دليرى نيز 14 نكنى . » آلتونتاش بازگشت و پوشيده آنچه رفته بود با اين بزرگان بگفت ، گفتند : آنچه بر تو بود بكردى ، و اين حديث را پوشيده دار . و وزير بازگشت . و بو سهل را دل 15 برين مهم بسته بود ، مرا نزديك وزير فرستاد تا بازپرسم 16 . برفتم و گفتم كه مىگويد : چه رفت ؟ گفت : بگوى بو سهل را كه آلتونتاش را جواب چنين بود . و اينجا كارى خواهد افتاد 17 و قضاء آمده را باز نتوان گردانيد ، كه راست 18 مسئله عمرو ليث است كه وزيرش او را گفت كه از نشابور ببلخ رو و مايهدار 19 باش و لشكر مىفرست كه هر چه شكنند و شكسته شود تا تو به جايى توان دريافت 20 ، و اگر