محمد بن حسين البيهقي

944

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و مسعود ليث پيغام دادند كه « صواب نيست سوى مرو رفتن كه خشك سال است و مىگويند در راه آب نيست و علف يافته نمىشود و مردم ضجر شوند درين راه ، نبايد فالعياذ باللّه 1 ، خللى افتد كه آن را دشوار در توان يافت . » برفتند و اين پيغام بگزاردند ، امير سخت در تاب شد 2 و هر دو را سرد كرد 3 و دشنام داد و گفت : شما همه قوّادان 4 زبان در دهان يكديگر كرده‌ايد 5 و نمىخواهيد تا اين كار برآيد تا من درين رنج مىباشم و شما دزدى مىكنيد 6 ، من شما را جايى خواهم برد كه همگان در چاه افتيد و هلاك شويد تا من از شما و از خيانات شما بر هم و شما نيز از ما برهيد . ديگر بار كس سوى من درين باب پيغام نيارد كه گردن زدن فرمايم 7 . هر دو مدهوش 8 بازگشتند نزديك قوم و خاموش بنشستند . اعيان گفتند : جواب چه داد ؟ بو الفتح ليث 9 آراسته 10 سخن گفتن گرفت 11 و بو الحسن گفت : مشنويد ، كه نه برين جمله گفت ؛ و محال 12 باشد كه شما مهتران را عشوه دهند خاصّه در چنين روزگارى بدين مهمّى ، امير چنين و چنين گفت . وزير در سپاه سالار نگريست ، و حاجب بزرگ سپاه سالار را گفت « اينجا سخن نماند 13 ، فرمان خداوند را باشد . و ما بندگانيم و ما را بهتر آن است كه خداوند بر ما خواهد . » و برخاستند و برفتند و اين خبر بامير رسانيدند . بر سپاه سالار 14 چندين چيز برفت همچنين ، از على دايه كه امير را از آن آزارى بزرگ بدل آمد ، يكى آن بود كه چون بطوس بوديم ، نامه رسيد از حاجب آلتونتاش كه برين جانب كه منم نيرو مىكنند 15 و به مردى 16 حاجت است . جواب رفت كه دل قوى دار كه فرموديم سپاه سالار را تا به تو پيوندد . و بسوى سپاه سالار نامه رفت كه آلتونتاش را درياب 17 . سپاه سالار گفت : مرا كه تابع آلتونتاش مىبايد بود كوس و دهل و دبدبه 18 چه به كار است 19 ؟ و فرمود تا همه بدريدند و بسوختند . و اين خبر بامير رسانيدند و حاجت آمد بدانكه مسعود ليث را نزديك او فرستاد تا دل او را خوش گرداند ، و برفت و راست نيامد 20 تا امير او را بخواند و به مشافهه 21 دلگرم كرد . چنين حالها مىبود و فترات 22 مىافتاد و دل امير به راعيان تباه مىشد و ايشان نيز نوميد و شكسته‌دل