محمد بن حسين البيهقي

929

تاريخ بيهقى ( فارسي )

مرا با آن كار نيست ، ايزد ، عزّ ذكره ، تواند دانست ، كه همه رفته‌اند . پيش من بارى آنست كه ملك روى زمين نخواهم با تبعت 1 آزارى بزرگ تا به خون رسد كه پيداست كه چون مرد 2 بمرد ، و اگر چه بسيار مال و جاه دارد با وى چه همراه خواهد بود . و چه بود كه اين مهتر نيافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خرد و روشن رأيى و علم ؟ و سى سال تمام محنت بكشيد كه يك روز دل خوش نديد ، و آثار و اخبار و احوالش آن است كه در مقامات 3 و درين تاريخ بيامد . و امّا به حقيقت ببايد دانست كه ختمت الكفاية و البلاغة و العقل به 4 ؛ و او اولىتر 5 است بدانچه جهت بو القاسم اسكافى دبير 6 ، رحمة اللّه عليه ، گفته‌اند ، شعر : أ لم تر ديوان الرّسائل عطّلت * بفقدانه اقلامه و دفاتره 7 و چون مرا عزيز داشت و نوزده سال در پيش او بودم عزيزتر از فرزندان وى و نواختها ديدم و نام و مال و جاه و عزّ يافتم ، واجب داشتم بعضى را از محاسن و معالى 8 وى كه مرا مقرّر گشت بازنمودن و آن را تقرير كردن ، و از ده‌يكى نتوانستم نمود 9 ، تا يك حق را از حقها كه در گردن من است بگزارم . و چون من از خطبه 10 فارغ شدم ، روزگار اين مهتر به پايان آمد ، و باقى تاريخ چون 11 خواهد گذشت كه نيز نام بو نصر نبشته نيايد درين تأليف ، قلم را لختى بر وى بگريانم و از نظم و نثر بزرگان كه چنين مردم و چنين مصيبت را آمده است بازنمايم تا تشفّىيى 12 باشد مرا و خوانندگان را ، پس بسر تاريخ بازشوم ، ان شاء اللّه تعالى . فصل و پس از مرگ وى هرگز نبود كه من از آن سخنان بزرگ با معنى وى انديشه كردم 13 كه گفتى بدان مانستى 14 كه من اين ابيات ياد كردم كه مظفّر قاينى 15 دبير گفته است در مرثيت متنبّى 16 ، رحمة اللّه عليه ، و آن اينست ، شعر : لا رعى اللّه سرب هذا الزّمان * اذ دهانا فى مثل ذاك اللّسان ما رأى النّاس ثانى المتنبى * اىّ ثان يرى لبكر الزّمان ؟ كان فى نفسه العلّية فى عزّ * و فى كبرياء ذى سلطان