محمد بن حسين البيهقي
920
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و از هرات و نواحى آن ، بادغيس و گنج روستا 1 و هر كجا دست رسيد ، به هزار هزار دينار برات نبشتند 2 لشكر را و بعنف 3 بستدند ، بهانه آنكه با تركمانان چرا موافقت كردند . و كارها ديگر شد كه اين پادشاه را عمر به آخر رسيده بود ، و كسى زهره نمىداشت كه بابتدا سخت گفتى با وى 4 و نصيحت كردى و اعيان هرات چون بو الحسن علوى و ديگران بگريخته بودند و بو طلحهء شبلى عامل 5 را نصيحت كرده 6 كه روى پنهان بايد كرد و وى نكرده بود . امير مغافصه 7 فرمود تا بو طلحه را بگرفتند و بازداشتند و هر چه داشت پاك بستدند ، پس پوستش بكشيدند 8 ، چون استرهء حجام 9 بر آن رسيد ، گذشته شد 10 ، رحمة اللّه عليه . و من وى را ديدم بر سر سرگيندانى 11 افگنده 12 در جوار كوشك عدنانى كه آن را سكين گويند و تگين سقلابى 13 پردهدار به روى موكّل 14 . و اين بو طلحه چون حاجب سباشى را تركمانان بزدند ، آنگاه بهرات آمدند ، باستقبال ايشان رفته بود و ميزبانى داده و نزل 15 ، و سبب گذشته شدن 16 او اين بود . و بو الفتح حاتمى را ، نائب بريد هرات بنيابت استادم بو نصر ، هم بگرفتند . و او نيز پيش قوم 17 شده بود ، و استادم البتّه سخن نگفت كه روى آن نبود درين وقت 18 . و او را با بوعلى شادان طوس كدخداى شحنهء 19 خراسان بنشاندند 20 و سوى قلعه بركژ 21 بردند بحدود پرشور 22 و آنجا بازداشتند . و نامهها رسيد كه طغرل به نشابور بازرفت و داود بسرخس مقام كرد و يناليان به نسا و باورد رفتند . وزير استادم را گفت : چون مىبينى حالها ؟ كه خداوند آنچه رفت فراموش كرد و دست بنشاط زد و حديث رسول و مخالفان و مواضعتى نهادن نمىرود ؛ و مرا اين سخت ناخوش مىآيد ، كه مسئله بر حال خويش است بلكه مشكلتر . استادم گفت : اين حال از آن درگذشته است كه تلافى 23 بپذيرد . و سخنى كه ناخوش خواهد آمد ناگفته به . و خداوند را امروز سخن ما پيران ناخوش مىآيد و اين همه جوانان كار ناديده مىخواهند 24 ، و بدين سبب صورت پيران زشت مىكنند . و جز خاموشى روى نيست . وزير گفت : همچنين است . و اگر ازين حديث چيزى پرسد ، خاموش مىباشيم 25 .