محمد بن حسين البيهقي
915
تاريخ بيهقى ( فارسي )
حاكم مطّوّعى نزديك آن نوخاستگان 1 رفت و پيغام خواجهء بزرگ مشبع 2 بازراند و آنچه بمصالح ايشان بازگشت بازنمود و سوگندان خورد كه سلطان اعظم ناصر الدّين ازين حال هيچ خبر ندارد امّا وزير از جهت صلاح كار شما و ديگر مسلمانان مرا فرستاده است . ايشان او را تبجيل 3 كردند و به جايى فرودآوردند و نزلهاى 4 گران فرستادند . بعد از آن جملهء سران يك جا شدند و درين باب رأى زدند كه جواب وزير بر چه جمله بازفرستيم . از هر نوع سخن گفتند و انديشيدند ، آخر رأيها بر آن قرار گرفت كه اين كار را برين جمله كه وزير مصلحت ديده است بپردازند ، كه پادشاهى است بزرگ و لشكر و خزائن و ولايت بىاندازه دارد . اگر چه چند كارها ما را برآمد 5 و چند لشكر او را بشكستيم و ولايت بگرفتيم ، درين يك تاختن كه بنفس خويش كرد ، نكايتى قوى 6 بما رسيد و اگر همچنان بر فور 7 در عقب ما بيامدى ، يكى از ما و زنان و بچگان ما بازنرستى . امّا دولتى 8 بود ما را كه بر جاى فرودآمدند و در دنبال ما نيامدند . و مصلحت همين باشد كه وزير گفته است . چون برين قرار دادند ، ديگر روز حاكم مطّوّعى را بخواندند و بندگى نمودند و مراعات كردند و گفتند : « حال همه برين جمله است كه خواجهء بزرگ بازديده است 9 ، اكنون مهترى و بزرگى مىبايد كرد و در باب ما عنايت ارزانى داشت و شفاعت كرد تا آزار دل سلطان معظّم برگرفته آيد و ما را ولايتى و بيابانى و چراخورى فرموده 10 ، تا آنجا ساكن شويم و در دولت 11 اين سلطان بباشيم و روى به خدمت آريم و مردمان خراسان از خسارت و تاراج و تاختن فارغ آيند . » و معتمدان خود با حاكم مطّوّعى نامزد كردند و هم برين جمله پيغامى مطوّل 12 دادند و مطّوّعى را حقى نيكو گزاردند و با رسول خود بهم بازگردانيدند . و چون ايشان به لشكرگاه رسيدند ، حاكم پيشتر بيامد و در خدمت خواجهء بزرگ پيوست 13 و حالها به تمام شرح داد و گفت « اين طايفه اگر چه حالى پيغامها برين جمله دادند و رضا طلبى مىكنند امّا به هيچ حال ازيشان راستى نيايد و نخوت پادشاهى كه در سر ايشان شده است زود بيرون نشود ، و لكن حالى 14 تسكين خواهد بود و ايشان نخواهند آراميد . آنچه معلوم شد بر رأى خواجهء بزرگ بازنمود تا آنچه مصلحت