محمد بن حسين البيهقي
903
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و چون لشكر با تعبيه فرودآمد ، در قلب 1 سلطان فرودآمده بود و ميمنه 2 سپاه - سالار على داشت و ميسره 3 حاجب بزرگ سباشى داشت و بر ساقه 4 ارتگين 5 . و آن خصمان نيز بازگشتند و نزديك از ما 6 در كران مرغزارى لشكرگاه ساختند و فرودآمدند ، چنان كه آواز دهل 7 هر دو لشكر كه مىزدند به يكديگر مىرسيد . و با ما پيادهء بسيار بود ، كندهها 8 كردند گرد بر گرد لشكرگاه و هر چه از احتياط ممكن بود بجاى آوردند درين روز ، كه امير ، رضى اللّه عنه ، آيتى بود در باب لشكر كشيدن ، و آنچه در جهد آدمى 9 بود بجاى مىآورد ، اما استارهء 10 او نمىگشت و ايزد ، تعالى ، چيز ديگر خواست و آن بود كه خواست 11 . و در همه لشكر ما يك اشتر را يك گام نتوانستند برد و اشتر هركس پيش خيمهء خويش مىداشت 12 . و نماز ديگر فوجى قوى از خصمان بيامدند و نمىگذاشتند لشكر ما را كه آب آوردندى از آن رودخانه . امير بدر حاجب و ارتگين را با غلامى پانصد بفرستاد تا دمار 13 از مخالفان برآوردند و دندانى قوى بديشان نمودند 14 . و چون شب نزديك آمد بر چهار جانب طليعهء احتياطى 15 قوى رفت . و ديگر روز مخالفان انبوهتر 16 درآمدند و بر سه جانب و 17 هر چهار جانب جنگ پيوستند . و از آن جهت كه آخر ماه رمضان بود امير بتن خويش به جنگ بر نمىنشست و اختيار چنان كرد كه پس از عيد جنگ كند تا درين ماه خونى ريخته نيايد . و هر روز جنگى سخت مىبود بر چند جانب . و بسيار جهد مىبايست كرد تا اشتران گياه مىيافتند و علف توانستند آورد با هزار و 18 با دو هزار سوار كه مخالفان چپ و راست مىتاختند و هر چه ممكن بود از جلدى مىكردند . و از جهت علف كار تنگ 19 شد . و امير سخت انديشهمند مىبود و به چند دفعت خلوتها كرد با وزير و اعيان و گفت « من ندانستم كه كار اين قوم بدين منزلت است ، و عشوه 20 دادند مرا بحديث ايشان و راست نگفتند ، چنان كه واجب بودى تا بابتدا تدبير اين كار كرده آمدى . و پس از عيد جنگ مصاف 21 ببايد كرد و پس از آن شغل ايشان را از لونى ديگر پيش بايد گرفت . » و بداشت اين كار 22 و اين جنگ قائم شد 23 باقى ماه رمضان . و چون ماه رمضان به آخر آمد ، امير عيد كرد ، و خصمان آمده بودند قريب چهار