محمد بن حسين البيهقي
898
تاريخ بيهقى ( فارسي )
دهم اين ماه خبر آمد كه داود بطالقان 1 آمد با لشكرى قوى و ساخته . و روز پنجشنبه شانزدهم اين ماه خبر ديگر رسيد كه به پارياب 2 آمد و از آنجا به شبورقان 3 خواهد آمد بتعجيل ، و هر كجا رسند غارت است و كشتن . و روز شنبه هژدهم اين ماه در شب ده سوار تركمان بيامدند به دزدى تا نزديك باغ سلطان و چهار پيادهء هندو را بكشتند و از آنجا نزديك قهندز 4 برگشتند ، و پيلان را آنجا مىداشتند 5 ، پيلى را ديدند بنگريستند كودكى بر قفاى پيل بود خفته 6 ، اين تركمانان بيامدند و پيل را راندن گرفتند ، و كودك خفته بود ؛ تا يك فرسنگى از شهر برفتند . پس كودك را بيدار كردند و گفتند پيل را شتابتر 7 بران كه اگر نرانى ، بكشيم ، گفت : فرمان بردارم ، راندن گرفت و سواران بدم مىآمدند و نيرو مىكردند و نيزه مىزدند ، روز 8 مسافتى سخت دور شده بودند و پيل به شبورقان رسانيدند . داود سواران را صلت داد و گفت تا پيل سوى نشابور بردند و زان زشت نامى حاصل شد كه گفتند درين مردمان چندين غفلت است تا مخالفان پيل توانند برد . و امير ديگر روز خبر يافت ، سخت تنگدل شد و پيلبانان را بسيار ملامت كرد و صدهزار درم فرمود تا ازيشان بستدند بهاى پيل و چند تن را بزدند از پيلبانان هندو . و روز دوشنبه بيستم اين ماه آلتى سكمان حاجب داود با دو هزار سوار به در بلخ آمد و جايى كه آنجا را بند كافران گويند بايستاد و ديهى دو غارت كردند . چون خبر به شهر رسيد ، امير تنگدل شد ، كه اسبان بدره گز بودند و حاجب بزرگ با لشكرى بر سر آن ، سلاح خواست تا بپوشد و برنشيند با غلامان خاص كه اسب داشتند ، و هزاهز 9 در درگاه افتاد . وزير و سپاه سالار بيامدند و بگفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، چه افتاده است كه خداوند بهر بارى سلاح خواهد ؟ مقدّمگونهيى 10 آمده است ، همچنو كسى را بايد فرستاد ؛ و اگر قوىتر باشد سپاه سالار رود 11 . جواب داد كه چه كنم ؟ اين بىحميّتان لشكريان 12 كار نمىكنند و آب مىببرند 13 - و دشنام بزرگ اين پادشاه اين بودى - آخر قرار دادند كه حاجبى با سوارى چند خيلتاش 14 و ديگر اصناف برفتند ؛ و سپاه سالار متنكّر 15 بىكوس و علم بدم ايشان رفت و نماز ديگر دستآويز 16