محمد بن حسين البيهقي

890

تاريخ بيهقى ( فارسي )

داند ، و خداوند ببلخ بنشيند و مايه‌دار 1 باشد ؛ و سپاه سالار با لشكرى ساخته بر جانب مرورود و حاجب بزرگ با لشكرى ديگر سوى هرات و نشابور كشد و بر خصمان زنند و جد نمايند تا ايشان را گم كنند 2 و همه هزيمت شوند و كشته و گرفتار و بگريزند و كران جيحون 3 گرفته آيد ، و بنده بخوارزم رود و آن جانب بدست بازآرد كه حشم سلطان كه آنجااند و آلتونتاشيان چون بشنوند آمدن امير ببلخ و رفتن بنده از اينجا بخوارزم ، از پسران آلتونتاش جدا شوند و به طاعت بازآيند و آن ناحيت صافى گردد . امير گفت : اين همه ناصواب است كه خواجه مىگويد . و اين كارها بتن خويش 4 پيش خواهم گرفت و اين را 5 آمده‌ام ، كه لشكر ، چنان كه گويم ، كار نمىكنند ، و پيش من جان دهند 6 ، اگر خواهند و گرنه . بورى تگين بدتر است از تركمانان كه فرصتى جست و در تاخت و بيشتر از ختلان غارت كرد ، و اگر 7 ما پس‌تر 8 رسيديمى ، وى آن نواحى خراب كردى . من نخست از وى خواهم گرفت 9 و چون از وى فارغ شوم آنگاه روى به ديگران آرم . وزير گفت : « همه حالها را كه بندگان خير بينند و دانند باز بايد نمود و لكن رأى [ عالى ] خداوند درست‌تر است . » سپاه سالار و حاجب بزرگ و سالاران كه درين خلوت بودند گفتند : بورى تگين دزدى رانده 10 است ، او را اين خطر 11 چرا بايد نهاد كه خداوند بتن خويش تاختن آورد ؟ پس ما بچه شغل به كار آييم ؟ وزير گفت : راست مىگويند . امير گفت : فرزند مودود 12 را بفرستيم . وزير گفت : هم ناصواب است . آخر قرار دادند بر آنكه سپاه سالار رود . و هم درين مجلس ده هزار سوار نام نبشتند ، و بازگشتند و كار راست كردند ، و لشكر ديگر روز يوم الخميس لست بقين من - المحرّم 13 سوى ختلان رفتند . و از استادم بو نصر شنودم ، گفت : چون ازين خلوت فارغ گشتيم ، وزير مرا گفت « مىبينى اين استبدادها و تدبيرهاى خطا كه اين خداوند پيش گرفته است ؟ ترسم 14 كه خراسان از دست ما بشود كه هيچ دلايل اقبال نمىبينم . » جواب دادم كه « خواجه مدّتى دراز است كه از ما غائب بوده است ، اين خداوند نه آن است كه او ديده بود ،