محمد بن حسين البيهقي

1121

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و شاه ملك رسولى فرستاد نزديك اسماعيل بخوارزم و پيغام داد كه « هارون سلجوقيان را كه دشمنان من بودند و ايشان را بزدم 1 و بىمردم كردم و ناچيز كردم 2 و بىنزل 3 شدند و بىمنزل ، قوى كرد 4 و كافر نعمت شد و قصد خداوند و ولايتش كرد بر آنكه ايشان 5 بر مقدّمه باشند ، تا خداى ، عزّ و جلّ ، نپسنديد و برسيد به دو آنچه رسيد و امروز سلجوقيان بخراسان رفتند ، و اگر مرا با هارون عهدى بود ، آن گذشت و امروز ميان من و از آن شما شمشير است و مىآيم ، ساخته باشيد كه خوارزم خواهم گرفت و شمايان 6 را كه كافران نعمت‌ايد برانداخت . و چون از شما فارغ شوم بخراسان روم و سلجوقيان را كه دشمنان منند ، به تمامى آواره كنم در خدمت و هواى سلطان 7 . و دانم كه آن خداوند اين ولايت از من دريغ ندارد ، كه 8 چنين خدمتى كرده باشم و دشمن را از ولايت وى بركنده . » و در سر شاه ملك اين باد كبر و تصلّف 9 احمد عبد الصّمد نهاد تا اسماعيل و شكر برافتادند و او كين 10 پسر خويش و قوم بازخواست ، هر چند شاه ملك نيز در سر اين شد 11 ، چنان كه در روزگار ملك امير مودود ، رحمة اللّه عليه ، آورده شود - و اسماعيل و شكر بجاى آوردند كه آن تير از جعبهء 12 وزير احمد عبد الصّمد رفته است 13 و اين باب 14 بيشتر وى نهاده است ، رسول شاه ملك را بازگردانيدند با جوابهاى سخت و درشت و گفتند « ما ساخته‌ايم ، هرگاه كه مراد باشد ، ببايد آمد . و گناه هارون را بود كه چون چشم بر تو افگند با لشكر بدان بزرگى و تو ضعيف 15 ، سلجوقيان را كه تبع 16 وى بودند نگفت كه دمار 17 از تو برآورند تا امروز چنين خواب بينى 18 . » و پس از مدّتى بو نصر بزغشى 19 را كه بر شغل وزارت بود فروگرفتند 20 و بو القاسم اسكافى را وزارت دادند غرّهء محرّم سنهء ثمان و عشرين و أربعمائة 21 ، و بهانهء نشاندن 22 بزغشى آن نهادند كه هواى امير مسعود مىخواهد 23 . و احمد عبد الصّمد او را و شاه ملك را مدد مىداد هم برأى درست و هم برسول و نامه‌هاى سلطانى ، تا كار بدانجا رسيد كه چون كار سلجوقيان بالا گرفت بدانچه بگتغدى و حاجب سباشى را بشكستند ، امير خالى كرد با وزير و گفت : تعدّى سلجوقيان از حد و اندازه مىبگذرد ، ولايت خوارزم شاه ملك را بايد داد تا طمع را فرودآيد 24 و اين كافران نعمت را براندازد