محمد بن حسين البيهقي
875
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كردند كه دل خداوند را بر من گران كردند 1 تا فرمان جزم داد كه جنگ مصاف بايد كرد . و چون به خصمان رسيدم جريده 2 بودند و كار را ساخته و از بنه دل فارغ كرده 3 . جنگى پيش گرفته آمد كه از آن سختتر نباشد تا نماز پيشين ، و قوم ما بكوشيدند و نزديك بود كه فتح برآمدى ، سستى به ايشان راه يافت و هر كسى گردن خرى و زنى گرفتند 4 و صدهزار فرياد كرده بودم كه زنان مياريد ، فرمان نكردند 5 ، تا خصمان چون حال بر آن جمله ديدند ، دليرتر در آمدند ، و من مثال دادم تا شراعىيى 6 زدند در ميان كارزارگاه 7 و آنجا فرودآمدم تا اقتدا 8 به من كنند و بكوشند تا خللى نيفتد ، نكردند و مرا فروگذاشتند و سر خويش گرفتند و مرا تنها گذاشتند . و اعيان و مقدّمان همه گواه مناند كه تقصير نكردم و اگر پرسيده آيد ، بازگويند ، تا خلل بيفتاد . و مرا تيرى رسيد ، به ضرورت بازگشتم . و با دو اسب و غلامى بيست اينجا آمدم . و هر چه مرا و آن ناجوانمردان را بوده است بدست خصمان افتاد ، چنان كه شنيدم از نيك اسبان 9 كه بر اثر 10 مىرسيدند . و اينجا روزى چند بباشم تا كسانى كه آمدنىاند در رسند ، پس بر راه غور سوى درگاه روم و حالها را به مشافهه 11 شرح كنم . اين چه شنوديد از من باز بايد نمود 12 . » امير نماز ديگر اين روز بار نداد و به روزه گشادن بيرون نيامد . گفتند كه به شربتى روزه گشاد 13 و طعام نخورد كه نه خرد حديثى بود كه افتاد . و استادم را ديدم كه هيچچيز نخورد ، و بر خوان بودم با وى . و ديگر روز امير بار داد و پس از بار خالى كرد با سپاه سالار و عارض و بونصر و حاجبان بگتغدى و بو النّضر و اين حال بازگفت و ملطّفهء نايب بريد هرات استادم بريشان خواند . قوم 14 گفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، تا جهان است ، چنين حالها مىبوده است 15 ، و اين را تلافى 16 افتد . مگر 17 صواب باشد كسى را از معتمدان پيش حاجب فرستادن تا دل وى و از آن لشكر قوى كند ، كه چون مرهمى باشد كه بر دل ايشان نهاده آيد . گفت « چنين كنم ، هنوز دور است 18 ، آنچه فرمودنى است درين باب فرموده آيد . امّا چه گوييد 19 درين باب چه بايد كرد ؟ » گفتند : تا حاجب نرسد ، درين باب چيزى نتوان گفت . اگر رأى عالى بيند سوى خواجهء