محمد بن حسين البيهقي

1040

تاريخ بيهقى ( فارسي )

به بوستان ملوكان هزار گشتم من * گل شكفته به رخسارگان تو ماند ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ( 13 ) - نرسد : سزاوار نيست و جايز نباشد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 671 شمارهء ( 16 ) ( 14 ) - زرپاش : زرافشان ، صفت فاعلى ( 15 ) - مناقشه : سختگيرى كردن در محاسبه و در تنگنا انداختن ( 16 ) - سنهء . . . : سال 431 ( 17 ) - غرت : بضم اول و تشديد دوم مفتوح غره يا شب اول ماه ( 18 ) - فريضه كرد : فرض و واجب كرد ص 926 ( 1 ) - كار ميراندى : تمشيت كار مىداد و به اجراى امور مىپرداخت ، ماضى استمرارى مؤكد ( 2 ) - خندان : نام خاص ، عطف بيان يا بدل پسر آلتونتاش ( 3 ) - آن قوم : يعنى سلجوقيان ( حواشى دكتر فياض ) ( 4 ) - بند جيحون : سد جيحون را براى عبور مردم عريض‌تر و گشاده‌تر كردند - بند : بفتح اول و سكون دوم سدى كه در پيش چيزى بندند ، فردوسى فرمايد : از آن نامور بند اسكندرى * جهان از بدان رست و از داورى ( 5 ) - آموى : نام بندرى در كنار جيحون ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 492 شمارهء ( 3 ) ( 6 ) - تبرى در دست : تبر به كف ، حال براى پيرزن ( 7 ) - غور : بفتح اول و سكون دوم عمق و ژرفا ( 8 ) - لشكرهاى زيادتى : سپاهيان افزون و بيش از حد نياز ، موصوف و صفت ، نگاه كنيد به صفحهء 921 شمارهء ( 3 ) ( 9 ) - بو الحسن عبد الجليل : كدخداى لشكر و صاحب ديوان بود ( 10 ) - تازيكان : ايرانيان در مقابل تركان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 885 شمارهء ( 10 ) ( 11 ) - زيادتى : در اينجا نيز بمعنى بيش از لزوم و زائد بر احتياج ( 12 ) - نسخت : سياهه و فهرست ( 13 ) - زعارت : بفتح اول تندى مزاج - او مرجع آن بو نصر ( 14 ) - ناموافق : ناسازگار ( 15 ) - اعيان تازيك : بزرگان ايرانى ( 16 ) - آب بر آسمان انداخت : آب دهان ( تف ) به هوا برافكند به كنايه يعنى سخت خشمناك و در شگفت شد ( 17 ) - تا : حرف ربط بمعنى حتى - معنى دو جمله بو نصر با افكندن آب دهان به بالا به نشان خشم و شگفتى گفت كه حتى يك رأس اسب و اشتر هم ضرورى و مورد نيازست ( و بايد به زور گرفت ) ( 18 ) - اضطرابها كرد : اظهار تشويش خاطر و بىتابى و بىآرامى كرد ( 19 ) - بو الحسن ايدونى : يعنى بو الحسن فلان و فلان شده ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 20 ) - بر وى ستور نويسند : بر او حوالهء اسب و اشتر بنويسند و مقرر دارند كه بدهد ( 21 ) - تجمل : وسايل آراستگى و شأن و شكوه ( 22 ) - خدمت راست : براى پيشكش و تقديم كردن بحضور شاه است ص 927 ( 1 ) - معنى جمله : مقصود اين است كه پس از مصادرهء مختصر اموال من دژى را نيز معين فرمايد تا به‌آنجا روم و بازداشت بمانم ( 2 ) - مقرر : مسلم و ثابت ( 3 ) - هست : مقرر هست ،