محمد بن حسين البيهقي

1010

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ص 884 ( 1 ) - معنى جمله : يعنى كار ابراهيم با سالار بوزگان بود ( 2 ) - مكاتبت داشته بوده است : ماضى نقلى پيشين ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 211 شمارهء ( 5 ) ( 3 ) - دوست گشت : در نسخه‌بدل « دوست گشتند » آمده است كه مناسب‌تر مىنمايد يعنى همه با سلجوقيان دوست شدند - احتمال اينكه فعل را در اسناد به همه مفرد آورده باشد نيز مىرود ، در لغت‌نامه دهخدا ذيل « همه » اين عبارت از حدود العالم نقل شده است « اين قوم را با همه قومى كه گرداگرد ايشانست جنگ است . . . » ( 4 ) - خطيب : بفتح اول و كسر دوم و سكون سوم خطبه‌خوان كه بيشتر در روزهاى جمعه و اعياد سخنانى در ستايش خداوند و مدح و ثناى خليفه و سلطان ايراد مىكرد و از بزرگان شهر بشمار مىآمد براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به صفحهء 242 اصطلاحات ديوانى دورهء غزنوى و سلجوقى تأليف حسن انورى ( 5 ) - دزديده : ناگهان و بىاطلاع كسى و غفلة ، قيد وصف و روش ( 6 ) - سخت هول : بسيار هائل ، صفت غريو ( فرياد و شور و غوغا ) - هول در اينجا بمعنى بزرگ و عظيم است نيز نگاه كنيد به صفحهء 748 شمارهء ( 25 ) ( 7 ) - با : حرف اضافه بمعنى به ( 8 ) - براستاى ايشان : دربارهء آنان ( 9 ) - عم يبغو : چنان كه ملاحظه شود بيهقى يبغو را عموى طغرل مىداند نه برادرش ( 10 ) - اينك آمديم : هم اكنون خواهيم آمد ، مستقبل محقق الوقوع بصيغهء ماضى ( 11 ) - معنى جمله : بيشتر آنان زره پوشيده بودند ، حذف « بودند » بقرينهء « بود » ( 12 ) - به‌زه كرده : زه كمان را بجاى خود بسته و آماده براى تيراندازى ( 13 ) - در بازو افكنده : از بازو آويخته ، حال براى طغرل ، همچنين است سه چوبهء تير در ميان زده و جملهء بعد ( 14 ) - ملحم : بافته‌اى كه تار آن ابريشم باشد ( 15 ) - عصابهء توزى : بكسر اول سربندى از پارچهء نازك كتانى - توزى منسوب به شهر توز فارس و پارچه كتانى كه در آنجا مىبافته‌اند ( 16 ) - موزهء نمدين : پاىافزار ( چكمهء ) ساخته از نمد ، موصوف و صفت نسبى ( 17 ) - علف : بفتح اول و دوم خورش مردم و ستور ( 18 ) - كه : حرف ربط بمعنى آنگاه كه ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 72 شمارهء ( 12 ) در صفحهء 726 ج 1 كشف الاسرار ميبدى آمده است « مرائى را سه نشانست كه تنها بود كاهل بود كه مردمان را بيند بنشاط بود كه او را بستايند در عمل بيفزايد . . . » ( 19 ) - نبسگان : بفتح اول و دوم و سوم جمع نبسه بمعنى نوادهء دخترى يا پسرى ( 20 ) - معنى جمله : دربار طغرل فروغ و شكوهى نداشت ، تقديم فعل براى تأكيد است ( 21 ) - اوباش : بفتح اول و سكون دوم مردم عامى و نافهم و بىباك و بىسروپا جمع وبش بفتح اول و دوم ، در فارسى گاه بجاى مفرد به كار رفته است ، عطار فرمايد : بار دگر پير ما مفلس و قلاش شد * در بن دير مغان مى خور و اوباش شد ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا )