محمد بن حسين البيهقي
993
تاريخ بيهقى ( فارسي )
را وكيلى بپاىكردند 1 و راتبهيى 2 تمام نامزد شد . و هر روز دو بار بامداد و شبانگاه به خدمت مىآمدند . و حرّه 3 گوهر نامزد امير احمد شد بعاجل 4 تا آنگاه كه از آن ديگران نامزد كند و عقد نكاح بكردند . [ قصد عزيمت به هندوستان ] و پس ازين پوشيدهتر معتمدان فرستاد تا جمله خزينهها را از زر و درم و جامه و جواهر و ديگر انواع هر چه بغزنين بود حمل كنند و كار ساختن گرفتند . و پيغام فرستادند بحرّات 5 : عمّات و خواهران و والده و دختران كه « بسازيد تا با ما بهندوستان آييد ، چنان كه بغزنين هيچچيز نماند كه شمايان را بدان دل مشغول باشد . » و اگر خواستند و اگر نه ، همه كار ساختن گرفتند و از حرّهء ختّلى 6 و والدهء سلطان درخواستند تا درين باب سخن گويند ؛ ايشان گفتند و جواب شنودند كه « هركس كه خواهد كه بدست دشمن افتد بغزنين ببايد بود » بيش كس زهره نداشت كه سخن گويد . و امير اشتران تفريق كردن 7 گرفت . و بيشتر از روز با [ بو ] منصور مستوفى خالى داشتى 8 درين باب . و اشتر مىبايست 9 بسيار ، و كم بود ، از بسيارى خزينه . و اوليا و حشم پوشيده با من مىگفتند كه « اين چيست ؟ » و كس زهره نداشتى كه سخن گفتى . روزى بو سهل حمدوى و بو القاسم كثير گفتند : بايستى كه وزير درين باب سخن گفتى ، كه خوانده باشد از نامهء وكيل 10 ؛ گفتم باشد كه او داندى 11 و لكن نتواند نبشت بابتداء 12 تا آنگاه كه امير با وى بپراگند 13 . اتّفاق را 14 ديگر روزنامه فرمود با 15 وزير كه « عزيمت قرار گرفت كه سوى هندوستان رويم و اين زمستان به ويهند 16 و مرمناره 17 و پرشور 18 و كيرى 19 و آن نواحى كرانه كنيم . بايد كه شما هم آنجا 20 باشيد تا ما برويم و به پرشور برسيم و نامهء ما بشما رسد ، آنگاه بتخارستان برويد و زمستان آنجا باشيد و اگر ممكن گردد ببلخ رويد تا مخالفان را از پا بيندازيد . » اين نامه نبشته آمد و گسيل كرده شد و من به معمّا مصرّح بازنمودم كه « اين خداوند را كارى ناافتاده بشكوهيده است 21 و تا لاهور عنان بازنخواهدكشيد و نامهها پوشيده رفت آنجا تا كار بسازند و مىنمايد 22 كه بلاهور هم بازنهايستد . و از حرم 23 بغزنين نمىماند و نه از خزائن چيزى . و اين اوليا و حشم را كه اينجااند دست و پاى