محمد بن حسين البيهقي
990
تاريخ بيهقى ( فارسي )
آمد و بر خضراء 1 ميدان زيرين 2 بنشست - و آن بنا و ميدان امروز ديگرگون شده است ، آن وقت بر حال خويش بود - و فرموده بود تا دعوتى با تكلّف ساخته بودند و هريسه 3 نهاده . و امير مودود و وزير نيز بيامدند و بنشستند . و لشكر گذشتن گرفتند ، و نخست كوكبهء 4 امير مودود بود : چتر و علامتهاى فراخ 5 و دويست مرد از غلامان سرايى همه با جوشن 6 و مطرد 7 ، و بسيار جنيبت 8 و جمّازه ، و پيادگان و علامتهاى فراخ و غلامى صد و هفتاد با سلاح تمام و خيل 9 وى آراسته با كوكبهء تمام ، بر اثر وى ارتگين حاجب و غلامان ارتگين هشتاد و اند 10 ، و بر اثر ايشان غلامان سرايى فوجى پنجاه و سرهنگى بيست پيشرو ايشان سخت آراسته با جنيبتان و جمّازگان بسيار ، و بر اثر ايشان سرهنگان آراسته تا همه بگذشتند . و نزديك نماز پيشين رسيده بود ، امير فرزند را و وزير را و حاجب بزرگ و ارتگين و مقدّمان را فرمود تا بخوان بنشاندند و خود 11 بنشست و نان بخوردند و اين قوم خدمت وداع 12 بجاى آوردند و برفتند ، و كان آخر - العهد بلقاء هذا الملك 13 رحمة اللّه عليه . و امير پس از رفتن ايشان عبد الرّزاق را گفت « چه گويى ؟ شرابى چند پيلپا 14 بخوريم . » گفت : روزى چنين و خداوند شادكام 15 و خداوندزاده بر مراد برفته با وزير و اعيان ، و با اين همه هريسه خورده ، شراب كدام روز را بازداريم 16 ؟ امير گفت « بىتكلّف - بايد كه بدشت آييم و شراب بباغ پيروزى خوريم . » و بسيار شراب آوردند در ساعت 17 . از ميدان بباغ رفت و ساتگينها 18 و قرابهها 19 تا پنجاه در ميان سرايچه بنهادند و ساتگين روان ساختند . امير گفت : « عدل 20 نگاه دارند و ساتگينها برابر كنيد تا ستم نرود . » و پس روان كردند ، ساتگينى هريك نيممن ، و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز برآوردند . بو الحسن پنج بخورد و به ششم سپر بيفگند 21 و به ساتگين هفتم از عقل بشد و [ به ] هشتم قذفش 22 افتاد و فرّاشان بكشيدندش . بو العلاء طبيب در پنجم سر پيش كرد 23 و ببردندش خليل داود ده بخورد و سيابيروز نه ، و هر دو را به كوى ديلمان بردند . بو نعيم دوازده بخورد و بگريخت و داود ميمندى مستان 24 افتاد و مطربان و مضحكان 25 همه مست شدند و بگريختند ، ماند سلطان و خواجه عبد الرزّاق 26 . و خواجه هژده