محمد بن حسين البيهقي
984
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كرد . اين ملطّفها آنجا بر نزديك خواجه تا برين حال واقف گردد ، و بگوى كه رأى درست آن بود كه خواجه ديد امّا ما را بما نگذارند . على دايه و سباشى و بگتغدى ما را برين داشتند 1 و اينك چنين خيانتها از ايشان ظاهر مىگردد . تا خواجه نگويد 2 كه ايشان بىگناه بودند . » نزديك وى رفتم ، ملطّفهها بخواند و پيغام بشنيد ، مرا گفت : « هر روز ازين 3 يكى است . و البتّه سلطان از استبداد و تدبير خطا دست نخواهد داشت . اكنون كه چنين حالها افتاد ، سوى اميرك جواب بايد نبشت تا شهر نيك نگاه دارد و آلتونتاش را دلگرم كرد تا بارى آن حشم بباد نشود و تدبيرى ساخته آيد تا ايشان خويش را بترمذ توانند افگند نزديك كوتوال بگتگين چوگانى 4 ، كه بيم است كه شهر بلخ و چندان مسلمانان پس رعونت 5 و سالارى اميرك شوند . » بازگشتم و با امير بگفتم . گفت : همچنين ببايد نبشت . نبشته آمد و هم به اسكدار 6 برفت نزديك كوتوال بگتگين و هم بدست قاصدان . و پس ازين فترت امير دل به تمامى از غزنين برداشت . و اجلش فراز آمده بود ، رعبى و فزعى در دل افگنده 7 تا نوميد گشت . سنهء اثنى و ثلثين و أربعمائة 8 روز آدينه غرّهء اين ماه بود و سر سال ، امير پس از بار خلوتى كرد با وزير و كوتوال و بو سهل حمدوى و عارض و بو الفتح رازى و بدر حاجب بزرگ و ارتگين سالار نو 9 . و پردهدار خاص برفت و خداوندزاده امير مودود را بازخواند 10 . و جريدهء ديوان عرض 11 بازخواستند و بياوردند . و فرّاش بيامد و مرا گفت : كاغذ و دوات ببايد آورد . برفتم . بنشاند - و تا 12 بو سهل رفته بود ، مرا مىنشاندند 13 در مجلس مظالم 14 و به چشم ديگر مىنگريست - پس عارض 15 را مثال داد و نام مقدّمان مىبرد او ، و امير مرا گفت تا دو فوج مىنبشتم يكى جايى و يكى ديگر جاى تا حشم 16 بيشتر مستغرق 17 شد كه بر جانب هيبان 18 باشند . و چون ازين فارغ شديم دبير سراى 19 را بخواند و بيامد با جريدهء غلامان ، وى نامزد مىكرد و من مىنبشتم كه هر غلامى كه آن خيارهتر بود نبشته آمد هيبان را و آن غلامان خاصّهتر و نيكوروىتر خويش را بازگرفت 20 . چون ازين هم فارغ شديم ، روى بوزير كرد و گفت « آلتونتاش را چنين حالى پيش آمد و با سوارى