محمد بن حسين البيهقي

981

تاريخ بيهقى ( فارسي )

وزير مگوى كه با من بد است و شماتت كند و خالى بايد كرد با امير . گفتم : چنين كنم . و نزديك امير آمدم و جواب اين دو تن گفته شد مگر اين فصل 1 . و بو الحسن و بو العلاء نيز آمدند و هم ازين طرز جواب بگتغدى بياوردند و هر دو فرزند پسر و دختر را بامير سپرده و گفته كه او را مزه 2 نمانده است از زندگانى كه چشم و دست و پاى ندارد 3 . و وزير و بو سهل و ما جمله بازگشتيم ، و قوم را جمله بازگردانيدند و خالى كردند ، چنان كه بر قلعت از مرد شمار 4 ديّار 5 نماند . و ديگر روز بار نبود . و نماز ديگر امير از قلعت به كوشك نو 6 بازآمد و روز آدينه بار داد ، و دير بنشست كه شغل سالاران و نقد و كالا و ستوران بازداشتگان پيش داشتند 7 . از آن سباشى چيزى نمىيافتند كه به دو دفعت غارت شده بود ، امّا از آن على و بگتغدى سخت بسيار مىيافتند . نزديك نماز ديگر 8 امير برخاست . من برفتم و آغاجى 9 را گفتم : حديثى دارم خالى 10 ، مرا پيش خواند ، من آن نكتهء سورى بازنمودم و گفتم « آن‌روز 11 از آن بتأخير افتاد كه سورى چنين و چنين گفت . » امير گفت : بدانستم و راست چنين است . تو سورى را ، اگر پرسد ، چيزى ديگر گوى . بازگشتم . و سورى پرسيد ، مغالطه 12 آوردم و گفتم « امير گفت : درماندگان محال 13 بسيار گويند . » و روز چهارشنبه پنج روز مانده بود از ذوالقعده دو خلعت گرانمايه دادند بدر حاجب را و ارتگين حاجب را ؛ از آن حاجب بزرگى 14 و از آن ارتگين سالارى غلامان ، و به خانه‌ها بازرفتند . و ايشان را حقّى نيكو گزاردند 15 . و هر روز بدرگاه آمدندى با حشمتى و عدّتى تمام . و درين هفته امير به مشافهه 16 و پيغام عتاب 17 كرد با بو سهل زوزنى بحديث بو الفضل كرنكى 18 و گفت « سبب عصيان او تو بوده‌اى كه آنجا صاحب بريد نائب تو بود و با وى بساخت و مطابقت 19 كرد و حال او براستى بازننمود و چون كسى ديگر بازنمودى در خون آن‌كس شدى 20 . و به حيلت 21 بو الفضل بدست آمد 22 تو و بو القاسم حصيرى ايستاديد و وى را از دست من بستديد تا امروز با تركمانان مكاتبت پيوسته كرد و چون