محمد بن حسين البيهقي
966
تاريخ بيهقى ( فارسي )
قصيده شاه چو بر كند دل ز بزم و گلستان * آسان آرد بچنگ مملكت آسان وحشى چيزى است ملك و اين زان دانم * كو نشود هيچگونه بسته به انسان بندش 1 عدل است و چون بعدل ببنديش * انسى 2 گردد همه دگر شودش سان اخوان ز اخوان به خيل و عد نفريبد * يوم حنين إذ أعجبتكم بر خوان اخوان بسيار در جهان و چون شمس * هم دل و هم پشت من نديدم ز اخوان عيسى آمد سبك به چشم عدو زانك * تيغ نخواست از فلك چو خواست هم خوان 3 كيست كه گويد ترا مگر 4 نخورى مى * مىخور و دادِ طرب ز مستان 5 بستان شير خور و آنچنان مخور كه به آخر * زو نشكيبى چو شيرخواره ز پستان شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن * اين همه دانند كودكان دبستان 6 شاه چو در كارِ خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ به زندان 7 مار بود دشمن و بكندنِ دندانش * زو مشو ايمن ، اگرت بايد دندان 8 از عدو آنگاه كن حذر كه شود دوست * وز مُغ 9 ترس آن زمان كه گشت مسلمان