محمد بن حسين البيهقي

474

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ما آريد . چون پيش آوردند ، كسرى گفت : اى بزرجمهر ، چه ماند از كرامات 1 و مراتب كه آن را نه از حسن رأى ما بيافتى ؟ و به درجهء وزارت رسيدى و تدبير ملك ما بر تو بود . از دين پدران خويش چرا دست بازداشتى و حكيم روزگارى 2 ، به مردمان چرا نمودى كه اين پادشاه و لشكر و رعيّت بر راه راست نيست ؟ غرض تو آن بود تا ملك بر من بشورانى و خاص و عام را بر 3 من بيرون آرى 4 ، ترا بكشتنى كشم 5 كه هيچ گناهكار را نكشته‌اند ، كه ترا گناهى است بزرگ ، و الّا 6 توبه كنى و بدين اجداد و آباى خويش بازآيى تا عفو يا بى ، كه دريغ باشد چون تو حكيمى كشتن و ديگرى چون تو نيست . گفت : زندگانى ملك دراز باد ، مرا مردمان حكيم و دانا و خردمند روزگار مىگويند ، پس چون من از تاريكى 7 به روشنايى آمدم ، به تاريكى بازنروم كه نادان بىخرد باشم . كسرى گفت : بفرمايم تا گردنت بزنند . بزرجمهر گفت : داورى كه پيش او خواهم رفت ، عادل است و گواه نخواهد و مكافات كند و رحمت خويش از تو دور كند . كسرى چنان در خشم شد كه به هيچ‌وقت نشده بود ، گفت : او را بازداريد تا بفرماييم كه چه بايد كرد . او را بازداشتند . چون خشم كسرى بنشست ، گفت : دريغ باشد تباه كردن اين ، فرمود تا وى را در خانه‌يى كردند سخت تاريك چون گورى و به آهن گران 8 او را ببستند و صوفى سخت 9 در وى پوشيدند و هر روز دو قرص جو و يك كفه 10 نمك و سبويى آب او را وظيفه 11 كردند و مشرفان 12 گماشت كه انفاس 13 وى مىشمرند و به دو مىرسانند . دو سال برين جمله بماند . روزى 14 سخن وى نشنودند . پيش كسرى بگفتند . كسرى تنگدل شد و بفرمود زندان بزرجمهر بگشادند و خواص و قوم او را نزديك وى آوردند تا با وى سخن گويند ، مگر او جواب دهد . وى را به روشنايى آوردند ، يافتندش بتن 15 قوى و گونه 16 بر جاى . گفتند : اى حكيم ، ترا پشمينهء ستبر 17 و بندگران و جايى تنگ و تاريك مىبينيم ، چگونه است كه گونه برجاى است و تن قويتر است ؟ سبب چيست ؟ بزرجمهر گفت : كه براى خود گوارشى 18 ساخته‌ام از شش چيز ، هر روز از آن لختى بخورم تا بدين بمانده‌ام . گفتند : اى حكيم ، اگر بينى