محمد بن حسين البيهقي
461
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و بوسهل نيكو نكرد و حقّ نعمت خداوند را نشناخت بدين تدبير خطا كه كرد . و بنده نداند تا نهان داشتن آنچه كرده آمد از بنده چرا بوده است ؟ كه خطا و صواب اين كار بازنمودمى . امير گفت : بودنى بود 1 ، اكنون تدبير چيست ؟ گفت : بعاجل - الحال 2 جواب نامهء صاحب بريد باز بايد نبشت و اين كار قائد را عظمى 3 نبايد نهاد و البتّه سوى آلتونتاش چيزى نبايد نبشت تا نگريم كه پس ازين چه رود ، اما اين مقدار ياد بايد كرد كه « قائد ابلهى كرد و حقّ خويشتن نگاه نداشت و قضاى ايزدى با آن يار شد تا فرمان يافت ، و حقّ وى را رعايت بايد كرد در فرزندانش و خيلش 4 را به پسر دادن » تا 5 دهند يا نه . و به همه حالها درين روزها نامهء صاحب بريد رسد پوشيده ، اگر تواند فرستاد و راهها فرونگرفته باشند ، و حالها را بشرح بازنموده باشد ، آنگاه بر حسب آنچه خوانيم ، تدبير ديگر مىسازيم . و برادر اين ابو الفتح حاتمى است آنجا نايب بريد 6 ، بو الفتح اين تقريب 7 از بهر برادر كرده باشد . امير گفت : همچنين است ، كه بو الفتح بدان وقت كه بديوان بونصر بود ، هر چه در كار پدر ما رفتى ، بما مىنبشتى از بهر 8 پدرش كه بديوان خليفت هرات 9 بود . من كه بونصرم ، گفتم : دريغا كه من امروز اين سخن مىشنوم . امير گفت : اگر بدان وقت مىشنودى ، چه مىكردى ؟ گفتم : بگفتمى تا قفاش بدريدندى 10 و از ديوان بيرون كردندى كه دبير خائن به كار نيايد . و برخاستيم و بازگشتيم . و امير بوسهل عارض را بخوانده بود و به زبان بماليده و سرد كرده 11 و گفته كه تا كى ازين تدبيرهاى خطاى تو 12 ؟ اگر پس ازين در پيش من جز در حديث عرض 13 سخن گويى ، گويم گردنت بزنند . و عبدوس را نيز خوانده و بسيار جفا گفته كه سرّ ما را كه با تو گفتيم ، آشكارا كردى ! و شما هيچكس [ سرّ ] داشتن را 14 نشاييد 15 ، و برسد بشما خائنان آنچه مستوجب آنيد . و امير پس ازين سخت مشغولدل مىبود و آنچه گفتنى بود در هر بابى با خواجهء بزرگ و با من مىگفت و باد اين قوم بنشست 16 ، كه مقرّر گشت كه هر چه مىگويند و مىشنوند خطاست . « يك روز به خانهء خويش بودم ، گفتند : سيّاحى بر در است ، مىگويد : حديثى مهمّ دارم . دلم بزد 17 كه از خوارزم آمده است ؛ گفتم : بياريدش . در آمد و خالى