محمد بن حسين البيهقي

444

تاريخ بيهقى ( فارسي )

هم حشمت است جانب ما را و هم عدّت 1 و آلت تمام و لشكر بىاندازه . رسول گفت : اين سخن همه حقّ است ، تذكره‌يى 2 بايد نبشت تا مرا حجّت باشد . گفتند : نيك آمد . و وى را بازگردانيدند . و هر چه رفته بود ، بونصر با امير بگفت و سخت خوشش آمد . و روز پنجشنبه نيمهء محرّم قضاة و اعيان بلخ و سادات 3 را بخواندند و چون بار بگسست 4 ، ايشان را پيش آوردند . و على ميكائيل نيز بيامد . و رسول‌دار رسول را بياورد - و خواجهء بزرگ و عارض و بونصر مشكان و حاجب بزرگ بلگاتگين و حاجب بگتغدى حاضر بودند - نسخت بيعت و سوگندنامه را استاد من بپارسى كرده بود ، ترجمه‌يى راست چون ديباى رومى 5 ، همه شرايط را نگاه - داشته 6 ، برسول عرضه كرد و تازى 7 به دو داد تا مىنگريست و به آوازى بلند بخواند ، چنان كه حاضران بشنودند ، رسول گفت « عين اللّه على الشّيخ 8 ، برابر است با تازى و هيچ فروگذاشته نيامده است ، و همچنين با امير المؤمنين ، اطال اللّه بقاءه 9 بگويم . » بونصر نسخت به تمامى بخواند . امير گفت : شنودم « و جملهء آن مرا مقرّر گشت ، نسخت پارسى مرا ده » بونصر به دو بازداد و امير مسعود خواندن گرفت - و از پادشاهان اين خاندان ، رضى اللّه عنه ، نديدم كه كسى پارسى چنان خواندى و نبشى كه وى - نسخت عهد را تا آخر بر زبان راند ، چنان كه هيچ قطع نكرد 10 و پس دوات خاصّه 11 پيش آوردند در زير آن بخطّ خويش تازى و پارسى عهد ، آنچه از بغداد آورده بودند و آنچه استادم ترجمه كرده بود ، نبشت . و ديگر دوات آورده بودند از ديوان رسالت بنهادند و خواجهء بزرگ و حاضران خطهاى خويش در معنى شهادت نبشتند و سالار بگتغدى را خط نبود 12 ، بونصر از جهت وى نبشت ، و رسول و قوم بلخيان را بازگردانيدند . و حاجبان نيز بازگشتند . و امير ماند و اين سه تن ، خواجه را گفت امير كه رسول را باز بايد گرداند . گفت : ناچار ، بونصر نامه نويسد و تذكره و پيغامها 13 و بر رأى عالى عرضه كند و خلعت وصلت رسول بدهد و آنچه رسم است حضرت خلافت را به دو سپارد تا برود . امير گفت : خليفه را چه بايد فرستاد ؟ احمد گفت : « بيست هزار من نيل 14 رسم رفته است خاصّه را و