محمد بن حسين البيهقي
432
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ز كار نامهء تو آرم اين شگفتيها * بلى ز دريا آرند لؤلؤِ شهوار 1 مگوى شعر و پس ار چاره نيست از گفتن * بگوى تخمِ نكو كار و رسمِ بد بردار بگو كه لفظى اين هست لؤلوى خوشاب 2 * بگو كه معنى اين هست صورتِ فرخار 3 هميشه تا گذرنده است در جهان سختى * تو مگذر 4 و به خوشى صد جهان چنين بگذار هميشه تا مه و سال آورد سپهر همى * تو بر زمانه بمان همچنين شه و سالار هميشه تا همى از كوه بردمد لاله * هميشه تا چكد از آسمان همى امطار 5 بسان كوه بپاى و بسان لاله بخند * بسان چرخ بتاز و بسان ابر ببار به پايان آمد اين قصيدهء غرّاء 6 چون ديبا در او سخنان شيرين با معنى دست در گردن يكديگر زده 7 . و اگر اين فاضل از روزگار ستمكار داد يابد و پادشاهى طبع او را به نيكوكارى مدد دهد ، چنان كه يافتند استادان عصرها چون عنصرى و عسجدى و زينبى و فرخى ، رحمة اللّه عليهم اجمعين ، در سخن موى به دو نيم شكافد و دست بسيار كس در خاك مالد 8 فانّ اللّها تفتح اللّها 9 ، و مگر بيابد ، كه هنوز جوان است ، وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ 10 ، و به پايان آمد اين قصّه . [ مراسم دشت شابهار ] و روز يكشنبه پنجم شوّال امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، برنشست و در مهد پيل بود ، بدشت شابهار آمد با تكلّفى سخت عظيم از پيلان و جنيبتان ، چنان كه سى اسب با ساختها بود مرصّع بجواهر و پيروزه و يشم 11 و طرايف 12 ديگر ، و غلامى سيصد در زر و سيم غرق ، همه با قباهاى سقلاطون 13 و ديباى رومى ، و جنيبتى پنجاه ديگر با ساخت