محمد بن حسين البيهقي

799

تاريخ بيهقى ( فارسي )

اشاره شده است ، براى آگاهى بيشتر نگاه كنيد به « جشن سده » از نشريات انجمن ايران‌شناسى چاپ تهران سال 1324 ( 2 ) - مستظهر : قوى پشت ، اسم فاعل از استظهار ( 3 ) - نسا : بكسر اول شهرى نزديك سرخس ( 4 ) - تخارستان : بضم اول يا فتح اول ولايتى در شرق بلخ ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 6 شمارهء ( 15 ) ( 5 ) - على تگين : برادر طغا خان و از امراى خانيه تركستان . . . نگاه كنيد به صفحهء 74 شمارهء ( 13 ) ( 6 ) - پيچيده مىباشد : درهم و مشكل و معقد است ( 7 ) - مال ضمان : مالى كه مردم ناحيه‌اى براى مصونيت از تعرض به پادشاه مىدادند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 512 شمارهء ( 9 ) - دوساله صفت نسبى مال موصوف ( 8 ) - سباشى : بضم اول حاجب سباشى يكى از حاجبان مورد توجه و مؤثر دستگاه سلطان مسعود غزنوى بوده كه در زمان اين سلطان سمت حاجب بزرگى يافت ( 9 ) - بو النضر : از حاجبان هوادار مسعود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 436 ( 10 ) - روى آن نبود : ممكن نبود و مصلحت نبود ( 11 ) - حسين وكيل : مراد ابو عبد اللّه الحسين بن ميكائيل است ، نگاه كنيد به صفحهء 438 شمارهء ( 11 ) ( 12 ) - سراى پردهء نوبتى : مراد همان نوبتى يا سراپرده بزرگ يا خيمه بزرگ است كه پيش از عزيمت شاه به مقصدى آن را در مسير حركت وى برپا مىكردند و اگر از رفتن منصرف مىشد بازمىآوردند ؛ نيز نگاه كنيد به صفحهء 11 شمارهء ( 3 ) و نيز نگاه كنيد به صفحهء 497 شمارهء ( 20 ) ( 13 ) - خيلتاش : فراش ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 5 شمارهء ( 3 ) ( 14 ) - شد : شدند ، حذف ضمير متصل فاعلى بقرينهء نشستند و رفتند ( جمله‌هاى معطوف كه در فاعل مشتركند ) ( 15 ) - روى گفتار نيست : امكان سخن گفتن نيست ( 16 ) - بارى : خلاصه ، سخن كوتاه ( 17 ) - در سر وى نهاده باشد : به كنايه يعنى اين فكر را به او القا كرده باشد ( 18 ) - بىحشمت : بىترس و بىمحابا و گستاخ ( 19 ) - هرچش : هر چه او را ( 20 ) - فراز آيد : پيش آيد ص 668 ( 1 ) - نوبتى : سراپردهء نوبتى : نگاه كنيد به صفحهء 11 شمارهء ( 3 ) ( 2 ) - شادياخ : نام باغى معروف پيوسته به شهر نشابور ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 32 شمارهء ( 1 ) ( 3 ) - برف كرده بود : برف باريده بود ؛ در گيلان هنوز برف كردن مىگويند ( 4 ) - نوادر : بفتح اول جمع نادره بمعنى هر چيز شگفت ( 5 ) - سه ديگر روز از رسيدن : روز سوم ورود ( 6 ) - ايستاده : برپا ، حال براى عراقى ( 7 ) - تا علف : الخ تعليل « نخواهم بود » است يعنى بدان علت مىروم كه علف محفوظ بماند ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 8 ) - را : حرف اضافه بمعنى در براى ظرفيت ( 9 ) - درم : بكسر اول و فتح دوم سكهء سيم به وزن تقريبى چهار گرم ( 10 ) - فراخى : فراوانى و رفاه ضد تنگى و قحط ( 11 ) - بلخان‌كوه : سلسله كوهستانى در مرز ايران و تركستان ( 12 ) - دهستان : بخشى بوده است متصل به گرگان در كنار درياى مازندران