محمد بن حسين البيهقي

761

تاريخ بيهقى ( فارسي )

كه خداوند را بتن خويش بايد رفت و حشمت يك‌بارگى بشود . و من مىدانم كه درين باب چه بايد كرد ، امّا زهره نمىدارم كه بگويم . تا خواست ايزد ، عزّ ذكره ، چيست . كار رى و جبال چنين شد و لشكرى بدان آراستگى زير و زبر 1 گشت ، و حال خراسان چنين ، و از هر جانب خللى ، و خداوند جهان شادى دوست 2 و خود رأى و وزير متّهم 3 و ترسان ، و سالاران بزرگ كه بودند همه رايگان 4 برافتادند ، و خليفهء اين عارض 5 لشكر را بتوفير 6 زير و زبر كرد و خداوند زرق 7 او مىخرد ، و ندانم كه آخر اين كار چون بود . و من بارى خون جگر مىخورم . و كاشكى زنده نيستمى 8 ، كه اين خللها نمىتوانم ديد . [ پايان مجلّد هشتم ( ؟ ) ]