محمد بن حسين البيهقي

752

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بغلط پدر ما اين مرد را نگاه مىداشت . » و اين امام بازگشت و والى جرم 1 او را بگرفت در راه و هر چه داشت بستد ، كه واليان كوه سر برآورده بودند 2 و به حيلت از دست آن مفسدان بجست 3 كه بيم جان بود و بغزنين آمد و در سنهء ثلثين و أربعمائة 4 اينجا رسيد ، راست در آن وقت كه 5 ما حركت خواستيم كرد سوى بلخ بده روز پيش و از سلطان از حدّ وصف گذشته 6 نواخت يافت و بر لفظ امير رفت كه « هر چه ترا از دزدان زيان شده است ، همه به تو بازداده آيد و زيادت از آن و قضاء نشابور 7 كه گفته‌ايم . و روز آدينه پيش از نماز ، يازدهم ذوالقعده ، امير به شكار رفت و استادم و همه قوم با وى بودند ، بدشت رخا مرغ 8 و شكارى نيكو رفت و بسيار شكار يافتند از انواع . و به كوشك نو بازآمد روز يكشنبه بيست و يكم اين ماه . و روز يكشنبه چهارم ذوالحجّه به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملكت هديه‌ها كه ساخته بودند پيشكش را 9 در آن وقت بياوردند ، و اوليا و حشم نيز بسيار چيز آوردند و شعرا شعر خواندند و صلت يافتند ، كه اين خداوند 10 شعر مىخواست و بر آن صلتهاى شگرف 11 مىفرمود . و آن قصائد ننبشتم ؛ و اگر طاعنى 12 گويد : چرا از آن امير محمود ، رضى اللّه عنه ، بياورده است و از آن امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، نياورده ، جواب آن است كه اين روزگار بما نزديكتر است و اگر آن همه قصائد آورده شدى ، سخت دراز گشتى ، و معلوم است كه در جشنها بر چه نمط 13 گويند . و پس از شعر بسر نشاط و شراب رفت و روزى خرّم به پايان آمد . و روز شنبه عيد اضحى 14 كردند با تكلّف و كارها رفت اين روز از تعبيهء 15 لشكر پياده و سوار بدرگاه بودن و آلت و زينت بىاندازه اظهار كردن ، كه رسولان ارسلان خان و بغرا خان و لشكر خان والى سكمان 16 آمده بودند و خوانهاى با تكلّف 17 نهادند و شراب خوردند . و روز ديگر امير مودود را خلعت دادند خلعتى كه چنان نيافته بود كه در آن كوس و علامتها 18 و دبدبه 19 بود ، و ولايت بلخ او را فرمود و منشور 20 داد و وى برين جمله به خانه باز شد و همهء بزرگان و اوليا و حشم بفرمان سلطان نزديك او رفتند - و به سراى