محمد بن حسين البيهقي
416
تاريخ بيهقى ( فارسي )
« اين رأى سخت نادرست است ، و من از گردن خويش بيرون كردم ، امّا شما دو تن گواه منيد . » و برفت . و پس ازين به روزى چند امير خواجه را گفت : هندوستان بىسالارى 1 راست نيايد ، كدام كس را بايد فرستاد ؟ گفت : خداوند بندگان را شناسد و انديشيده باشد 2 بندهيى كه اين شغل را بشايد . و شغل سخت بزرگ و با نام است ، چون اريارقى آنجا بوده است و حشمتى بزرگ افتاده 3 ، كسى بايد در پايهء او ، هر چند كارها به حشمت خداوند پيش رود ، آخر سالارى كاردان بايد ، مردى شاگردى كرده 4 . امير گفت : دلم بر احمد ينالتگين 5 قرار گرفته است ، هر چند كه شاگردى سالاران نكرده است ، خازن 6 پدر ما بوده است در همه سفرها خدمت كرده و احوال و عادات امير ماضى را بديده و بدانسته 7 . خواجه زمانى انديشيد - و بد شده بود با اين احمد بدان سبب كه از وى قصدها 8 رفت بدان وقت كه خواجه مرافعه 9 مىداد ، و نيز كالاى وى مىخريد به ارزانتر بها ، و خواجه را بازداشتند و به مكافاتى نرسيد 10 تا درين روزگار فرمود تا شمار 11 احمد ينالتگين بكردند و شطط 12 جست و مناقشتها 13 رفت تا مالى از وى بستدند - خواست 14 كه جراحت دلش را مرهمى كند ، چون امير او را پسنديد . و ديگر كه خواجه با قاضى شيراز بو الحسن على سخت بد بود ، به حكم آنكه چند بار امير محمود گفته بود ، چنان كه عادت وى بود ، كه « تا كى اين ناز احمد 15 ؟ نه چنان است كه كسان ديگر نداريم كه وزارت ما بكنند ، اينك يكى قاضى شيراز است » و اين قاضى دهيك اين محتشم بزرگ 16 نبود ، اما ملوك هر چه خواهند ، گويند و با ايشان حجّت گفتن 17 روى ندارد 18 به هيچ حال . درين مجلس خواجه روا داشت كه چون احمد ينالتگين گردنى بزرگ 19 را در قاضى شيراز انداخته آيد 20 تا آبش ببرد ، گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، سخت نيكو انديشيده است و جز احمد نشايد . و لكن با احمد احكامها 21 بايد به سوگند و پسر را بايد كه به گروگان اينجا يله كند . امير گفت : همچنين است ، تا خواجه وى را بخواند و آنچه واجب است درين باب بگويد و بكند .