محمد بن حسين البيهقي
733
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و پيش تا 1 عارضه زائل شد 2 ، نامهها رسيد از بوسهل حمدوى عميد عراق 3 كه « چون پسر كاكو 4 را سر به ديوار آمد 5 و بدانست كه به جنگ مىبرنيايد 6 ، عذرها خواست و التماس مىكند تا سپاهان را به مقاطعه 7 به دو داده آيد . و بنده بىفرمان عالى اين كار برنتوانست گزارد ؛ رسول او را نگاه داشت و نامهها كه وزير خليفه 8 راست ، محمّد ايّوب ، بمجلس عالى و به بنده كه درين باب شفاعت كرده است تا اين مرد را بجاى بداشته آيد 9 آن را فرستاده آمد . و بنده منتظر است فرمان عالى را درين باب تا بر حسب 10 فرمان كار كرده آيد . » بونصر اين نامهها را بخطّ خويش نكت 11 بيرون آورد ، تا اين عارضه افتاده بود ، بيش چنين مىكرد و از بسيار نكته چيزى كه در آن كراهيتى 12 نبود مىفرستاد فرود سراى 13 بدست من و من به آغاجى 14 خادم مىدادم و خير خير 15 جواب مىآوردم و امير را هيچ نديدمى ، تا اين نكته بردم و بشارتى بود ، آغاجى بستد و پيش برد ، پس از يك ساعت برآمد و گفت : اى بو الفضل ترا امير مىبخواند . پيش رفتم ، يافتم خانه تاريك كرده و پردهاى كتّان آويخته و تر كرده و بسيار شاخهها نهاده و طاسهاى بزرگ پريخ بر زبر آن ، و امير را يافتم آنجا بر زبر تخت نشسته 16 ، پيراهن توزى 17 [ بر تن ] و مخنقه 18 در گردن ، عقدى همه كافور ، و بوالعلاء طبيب آنجا زير تخت نشسته ديدم . گفت : « بونصر را بگوى كه امروز درستم ، و درين دو سه روز بار داده آيد . كه علّت و تب تمامى زائل شد . جواب بوسهل ببايد نبشت كه اين مواضعت 19 را امضا بايد كرد ، سپس آنكه احكام 20 تمام كرده آيد و حجّت بر اين مرد گيرد 21 كه اين بار ديگر اين مواضعت ارزانى داشتيم حرمت شفاعت وزير خليفه را ، و اگر پس ازين خيانتى ظاهر گردد ، استيصال 22 خاندانش باشد . و جواب وزير خليفه ببايد نبشت ، چنان كه رسم است به نيكويى درين باب . آن نامه كه به بوسهل نبشته آيد ، تو به يارى تا توقيع كنم كه مثال ديگر 23 است . » من بازگشتم و اينچه رفت با بونصر بگفتم . سخت شاد شد و سجدهء شكر كرد خداى را ، عزّ و جلّ 24 ، بر سلامت سلطان . و نامه نبشته آمد ، نزديك آغاجى بردم و راه يافتم تا سعادت ديدار همايون 25 خداوند ديگرباره يافتم ، و آن نامه را بخواند و