محمد بن حسين البيهقي

727

تاريخ بيهقى ( فارسي )

امير محمود ، رحمة اللّه عليه ، كرد 1 وقتى هم اينجا به بست ، و گورخرى در راه بگرفتند و بداشتند با شكالها 2 ، پس فرمود تا داغ برنهادند بنام محمود و بگذاشتند كه محدّثان 3 پيش وى خوانده بودند كه بهرام گور چنين كردى . و روز آدينه نوزدهم محرّم دو رسول سلجوقيان را به لشكرگاه آوردند و نزل نيكو دادند ؛ دانشمندى بود بخارى ، مردى سخنگوى ، و تركمانى كه گفتندى از نزديكان آن قوم است . و ديگر روز ، شنبه امير بار داد سخت با شكوه و تكلّف و رسولان را پيش آوردند و خدمت كردند 4 و بندگى نمودند و بديوان وزير 5 بردندشان و صاحب ديوان رسالت آنجا رفت ، خواجه بونصر مشكان ، و خالى كردند 6 . نامه‌يى سوى وزير خواجه احمد عبد الصّمد نبشته بودند و حوالت به پيغام كرده و پيغام چنان بود كه از ما تا اين غايت 7 هيچ دست درازى نرفته است ، امّا پوشيده نيست كه در خراسان تركمانان ديگراند و ديگر مىآيند ، كه راه جيحون و بلخان‌كوه 8 گشاده است ، و اين ولايت كه ما را داده آمده است تنگ است و اين مردم را كه داريم برنمىگيرد 9 . بايد كه خواجهء بزرگ به ميان كار درآيد و درخواهد از خداوند سلطان تا اين شهركها 10 كه به اطراف بيابان است چون مرو و سرخس و باورد ما را داده آيد ، چنان كه صاحب بريدان 11 و قضاة و صاحب ديوان 12 خداوند باشند 13 و مال مىستانند و بما مىدهند به بيستگانى 14 تا ما لشكر خداوند باشيم و خراسان پاك كنيم از مفسدان و اگر خدمتى باشد بعراق يا جاى ديگر تمام كنيم و بهر كار دشوارتر ميان بنديم ؛ و سباشى حاجب و لشكر نيشابور بهرات مقام كنند ، اگر قصد ما كنند ، ناچار ما را بدفع آن مشغول بايد شدن و حرمت از ميان برخيزد . التماس 15 ما اين است ، رأى عالى برتر 16 . بونصر برفت و آنچه گفتند با امير بگفت . جواب داد كه رسولان را بازگردانيد و شما دو تن بياييد تا درين باب سخن گوييم . وزير و بونصر نزديك سلطان رفتند . امير سخت در خشم شده بود ، وزير را گفت : اين تحكّم 17 و تبسّط 18 و اقتراح 19 اين قوم از حد بگذشت ؛ از يك‌سو خراسان را غربال كردند 20 و از ديگر سو اين چنين عشوه 21 و سخن نگارين 22 مىفرستند . اين رسولان را باز بايد گردانيد و مصرّح 23 بگفت كه « ميان