محمد بن حسين البيهقي

413

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ديگر بود و امروز ديگر باشد . و بنده را خوش‌تر آن آيد كه آن نواحى را به پسر كاكو 1 داده آيد ، كه مرد هر چند نيم دشمنى 2 است ، از وى انصاف توان ستد و به لشكرى گران و سالارى آنجا ايستانيدن حاجت نيايد ، و با وى مواضعتى نهاده شود مال را كه هرسالى مىدهد و قضات و صاحب بريدان درگاه عالى با وى و نائبان وى باشند در آن نواحى . [ بقيه سخن وزير و نظر امير ] امير گفت : اين انديشيده‌ام و نيك است ، امّا يك عيب بزرگ دارد و آن عيب آن است كه وى سپاهان 3 تنها داشت و مجد الدّولة و رازيان 4 دائم از وى برنج و دردسر بودند ، امروز كه رى و قم و قاشان 5 و جملهء آن نواحى بدست وى افتد يك‌دو سال از وى راستى آيد پس از آن باد در سر كند و دعوى شاهنشاهى 6 كند و مردم فراز آورده باشد و ناچار حاجت آيد كه سالارى محتشم بايد فرستاد با لشكر گران تا وى را بركنده آيد 7 . و آن سپاهان 8 وى را بسنده باشد به خليفتى ما 9 ، و سالار و كدخدايى كه امروز فرستيم بر سر و دل وى باشد 10 و رى و جبال ما را باشد و پسر كاكو از بن‌دندان 11 سر به زير مىدارد . خواجه گفت : اندرين رأى حق بدست خداوند است 12 ، در حقّ گرگانيان و با كاليجار 13 چه گويد و چه بيند ؟ امير گفت : با كاليجار بد نيست ، و لكن شغل گرگان و طبرستان به پيچد 14 ، كه آن كودك پسر منوچهر نيامده است ، چنان كه ببايد 15 ، و در سرش همّت ملك 16 نيست ، و اگر وى از آن ولايت دور ماند ، جبال و آن ناحيت تباه شود ، چنان كه حاجت آيد كه آنجا سالارى بايد فرستاد . خواجه گفت : پس فريضه گشت سالارى محتشم را نامزد كردن ؛ و همگان پيش دل و رأى 17 خداوندند ، چه آن كه بر كار و خدمت‌اند و چه آن كه موقوف 18 تا رحمت و عاطفت خداوند ايشان را دريابد . امير گفت : به هيچ حال اعتماد نتوان كرد بر بازداشتگان كه هر كسى به گناهى بزرگ موقوف است و اعتماد تازه را نشايد ، و اين اعيان كه بر درگاه‌اند هر كسى كه شغلى دارد چون حاجب بزرگى 19 و سالارى غلامان سرايى و جز آن ، از شغل خويش دور نتواند شد كه خلل افتد ، از ديگران بايد 20 . خواجه گفت : در على دايه 21 چه گويد ، كه مردى محتشم و كارى است و در