محمد بن حسين البيهقي

691

تاريخ بيهقى ( فارسي )

چنان بود كه چون هارون از خوارزم برفت ، دوازده غلام كه كشتن او را ساخته 1 بودند بر چهار فرسنگى از شهر كه فروخواست آمد 2 ، شمشير و ناچخ 3 و دبّوس 4 درنهادند و آن سگ كافر نعمت را پاره پاره كردند 5 و لشكر درجوشيد 6 و بازگشت . و آن اقاصيص 7 نوادرى 8 است ، بيارم در آن باب خود مفرد كه وعده كردم ، اينجا اين مقدار كفايت باشد . و روز شنبه ششم رجب خبر رسيد بگذشته شدن حاجب بزرگ بلگاتگين ، رحمة اللّه عليه . و چون سپاه سالار على دايه ببلخ رسيد ، حاجب بزرگ بر حكم فرمان به نشابور آمد وز نشابور به گرگان ، و بيشتر از عرب مستأمنهء 9 گرگان را به دو سپردند تا به نشابور برد 10 ، راست چون آنجا رسيد ، فرمان يافت ، و ما تدرى نفس باىّ ارض تموت 11 . و روز دوشنبه هشتم رجب امير به گرگان رسيد و هوا سخت گرم ايستاده بود 12 ، خاصّه آنجا كه گرمسير بود ، و ستوران سست شده كه بآمل و در راه كاه برنج خورده بودند . از خواجه بونصر مشكان ، رحمة اللّه عليه ، شنودم گفت : امير از شدن 13 بآمل سخت پشيمان بود كه مىديد كه چه تولّد خواهد كرد 14 ، مرا بخواند و خالى كرد و دو به دو بوديم . گفت : اين چه بود كه ما كرديم ! ؟ لعنت خداى برين عراقيك 15 باد ، فايده‌يى حاصل نيامد و چيزى به لشكر نرسيد و شنودم كه رعاياى آن نواحى ماليده شدند 16 . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، خواجه و ديگر بندگان مىگفتند ، امّا بر رأى عالى ممكن نبود بيش از آن اعتراض كردن ، كه صورتى ديگر مىبست 17 . و آنچه بر لفظ عالى رفت كه « چه فايده بود آمدن بدين نواحى » اگر خداوند را نبود 18 ، ديگر كس را بود و بازگفتن زشتى دارد كه صورت بندد كه اين سخن به شماتت 19 گفته مىآيد . گفت : سخت تو جدّ 20 است همه نه شماتت و هزل 21 ، و مصلحت ما نگاه دارى ، بجان 22 و سر ما كه بىحشمت 23 بگويى . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، با كاليجار را بزرگ فائده‌يى بحاصل شد ، كه مردى بود مستضعف 24 و نه مطاع 25 در ميان لشكرى و رعيّت ، خداوند گردنان 26 را كه او از ايشان با رنج 27 بود گرفت و ببند مىآرند ، و مقدّمان عرب با