محمد بن حسين البيهقي

676

تاريخ بيهقى ( فارسي )

گوش به اشارت خداوندزاده 1 دارند ؛ و دو هزار سوار ازين عرب مستأمنه 2 به دهستان روند با پيرى آخور سالار و سه هزار سوار سلطانى نيمى ترك و نيمى هندو ، و ايشان نيز گوش بفرمان امير مودود دارند . و خلوت بگذشت 3 و لشكر به دهستان رفت و مثالها كه بايست ، سلطان فرزند را بداد . و روز يكشنبه دوازدهم ماه ربيع الآخر از گرگان برفت ، و از اينجا دو منزل بود تا استارآباد ، براهى كه آن را هشتاد پل مىگفتند ، بيشه‌هاى بىاندازه و آبهاى روان . و آسمان آن سال هيچ رادى 4 نكرد بباران ، كه اگر يك باران آمدى ، امير را بازبايستى گشت به ضرورت ، كه زمين آن نواحى با تنگى راه سست است و جويها و جرها 5 بىاندازه كه اگر يك باران در يك هفته بيايد ، چند روز ببايد 6 تا لشكرى نه بسيار 7 بتواند رفت ، چندان لشكر كه اين پادشاه داشت ، چون توانستى گذشت . و لكن چون مىبايست كه از قضاء آمده بسيار فساد در خراسان پيدا آيد ، تقدير ايزدى چنان آمد كه در بقعتى 8 كه پيوسته باران آيد هيچ نباريد تا اين پادشاه به آسانى با لشكرى بدين بزرگى برين راه بگذشت و بآمل آمد چنان كه بيارم . و سيزدهم ماه ربيع الآخر امير به ستارآباد آمد و خيمهء بزرگ بر بالا 9 بزده بودند از شهر بر آن جانب كه راه سارى بود ، انبرده‌يى 10 سخت فراخ و بلند و همه سواد سارى زير آن ، جايى سخت نزه 11 . و سراى پرده و ديوانها همه زير اين انبرده بزده بودند . بوقى 12 پاسبان لشكر و مسخره 13 مردى خوش 14 خواجه بونصر را گفت : - و سخت خوش مردى بود و امير و همهء اعيان لشكر او را دوست داشتندى ، و طنبور 15 زدى - كه بدان روزگار كه تاش سپاه سالار سامانيان زده 16 از بو الحسن سيمجور به گرگان آمد و آل بويه و صاحب اسماعيل عبّاد 17 اين نواحى او را دادند ، خيمهء بزرگ برين بالا بزد و من كه بوقىام جوان بودم و پاسبان لشكر ؛ او رفت و سيمجوريان 18 رفتند و سلطان محمود نيز برفت و اينك اين خداوند آمد و اينجا خيمه زدند ، ترسم 19 كه گاه رفتن من آمده است . مسكين اين فال بزد و راست آمد ، كه ديگر روز بناليد و شب گذشته شد و آنجا دفن كردند . و مانا 20 كه او هزاران فرسنگ رفته بود ، و بيشتر با امير محمود در هندوستان ، و بتن خويش مردى مرد 21 بود ، كه ديدم به جنگ قلعتها كه او پاى