محمد بن حسين البيهقي
674
تاريخ بيهقى ( فارسي )
الحكاية فى معنى السّياسة من الأمير العادل سبكتكين ، رحمة اللّه عليه 1 از خواجه بونصر شنيدم ، رحمه اللّه 2 ، گفت : يك روز خوارزمشاه آلتونتاش حكايت كرد و احوال پادشاهان و سيرت ايشان مىرفت و سياست كه 3 بوقت كنند كه اگر نكنند ، راست نيايد 4 ، گفت : هرگز مرد چون امير عادل سبكتگين نديدم در سياست و بخشش و كدخدايى 5 و دانش و همهء رسوم ملك . گفت : « بدان وقت كه به بست رفت و بايتوزيان 6 را بدان مكر و حيلت برانداخت و آن ولايت او را صافى شد 7 ، يك روز گرمگاه 8 در سراى پرده به خرگاه بود بصحراى بست ، و من و نه يار من از آن غلامان بوديم كه شب و روز يك ساعت از پيش چشم وى غايب نبوديم و به نوبت مىايستاديم دوگاندوگان 9 ، متظلّمى 10 بدر سراى پرده آمد و بخروشيد ، و نوبت مرا بود و من بيرون خرگاه بودم با يارم 11 ، و با سپر و شمشير و كمان و ناچخ 12 بودم ، امير مرا آواز داد ، پيش رفتم ، گفت : آن متظلّم كه خروش مىكند بيار . بياوردم . او را گفت : از چه مىنالى 13 ؟ گفت : مردى درويشم 14 و بنى 15 خرما دارم ، يك پيل را نزديك خرما بنان من مىدارند ، پيلبان همه خرماى من رايگان مىببرد ، اللّه اللّه 16 ! خداوند 17 فرياد رسد مرا . امير ، رضى اللّه عنه ، در ساعت برنشست 18 و ما دو غلام سوار با وى بوديم ، برفتيم و متظلّم در پيش ، از اتفاق عجب را 19 چون به خرمابنان رسيديم ، پيلبان را يافتيم پيل زير اين خرمابن بسته 20 و خرما مىبريد 21 و آگاه نه 22 كه امير از 23 دور ايستاده است و ملكالموت 24 آمده است بجان ستدن . امير به تركى مرا گفت : زه كمان جدا كن و بر پيل رو و از آنجا بر درخت و پيلبان را بهزه كمان بياويز . من برفتم و مردك به خرما بريدن مشغول ، چون حركت من بشنيد ، بازنگريست تا خود بر خويشتن بجنبد ، به دو رسيده بودم و او را گرفته و آهنگ زه در گردن كردن و خفه كردن كردم . وى جان را آويختن گرفت 25 و بيم بود كه مرا بينداختى . امير بديد و براند و بانگ به مردك 26 زد . وى چون آواز امير بشنيد از هوش بشد 27 و سست گشت ؛ من كار او تمام كردم 28 . امير فرمود تا رسنى آوردند و پيلبان را به رسن استوار ببستند و متظلّم را هزار درم ، ديگر بداد 29 و درخت خرما از وى بخريد ، و حشمتى بزرگ افتاد ، چنان كه در همه روزگار امارت