محمد بن حسين البيهقي
647
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و هر چه داشت بستد ، سپس بسته 1 با خادمى از آن رشيد ببغداد فرستاد و خراسان را ضبطگونهيى 2 كرد . و هر روز كار رافع قويتر مىبود و هرثمه عاجز شد از كار وى تا حاجت آمد رشيد را كه مايهء عمر به آخر رسيده و آن تن درمانده 3 بتن خويش حركت بايد كرد با لشكر بسيار و مأمون پسرش بر مقدّمهء وى . درين راه به چند كرّت 4 گفت : دريغ آل برمك ! سخن يحيى مرا امروز ياد مىآيد ؛ ما استوزر الخلفاء مثل يحيى 5 . و آخر كارش آن آمد كه مأمون تا مرو برفت و آنجا مقام كرد و لشكر را با هرثمه بسمرقند فرستاد ؛ و هارون الرّشيد چون بطوس رسيد ، آنجا گذشته شد 6 . و اين حكايت به پايان آمد و چنين حكايات از آن آرم ، هر چند در تصنيف سخن دراز مىشود ، كه ازين حكايات فايدهها حاصل شود تا دانسته آيد 7 . و السّلام . و روز يكشنبه دهم ماه رمضان سنهء خمس و عشرين و أربعمائة 8 سيّاحى رسيد از خوارزم و ملطّفهيى 9 خرد آورد در ميان ركوه 10 دوخته از آن صاحب بريد آنجا مقدار پنج سطر حوالت به سيّاح كرده كه از وى باز بايد پرسيد احوال را . سيّاح گفت : صاحب بريد مىگويد كه كار من كه بازنمودن احوال است جانبازى شده است ، و عبد الجبّار پسر وزير 11 روى پنهان كرد كه بيم جان بود ، مىجويند او را و نمىيابند ، كه جايى استوار دارد . و هارون 12 جبّارى 13 شده است و لشكر مىسازد و غلام و اسب بسيار زيادت 14 بخريد ، و قصد مرو دارد . و كسان خواجهء بزرگ 15 را همه گرفتند و مصادره 16 كردند ، امّا هنوز خطبه بر حال خويش است ، كه عصيان آشكارا نكرده است ، و مىگويد كه « عبد الجبّار از سايهء خويش مىبترسد 17 ، و از دراز دستى خويش بگريخته است . » و من كه صاحب بريدم ، بجاى خويش بداشتهاند 18 و خدمت ايشان مىكنم و هر چه بازمىنويسم بمراد ايشان است ، تا دانسته آيد . و بايتگين حاجب و آيتكين شرابدار و قلباق و هندوان و بيشتر مقدّمان محمودى اين را سخت كارهاند 19 ، امّا بدست ايشان چيست ؟ كه با خيلها 20 برنيايند . و تدبير بايد ساخت ، اگر اين ولايت به كار 21 است كه هر روز شرّش زيادت است . تا دانسته آيد . و السّلام . امير مسعود چون برين حال واقف گشت ، مشغولدل شد و خالى كرد با بونصر