محمد بن حسين البيهقي
644
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كه خليفه را گفتى ، بايستى 1 كه اندر آن گفتار نرمى و انديشه بودى . يحيى گفت : اى فرزندان ، ما از شدگانيم 2 و كار ما به آخر آمده است ، و سبب محنت بعد قضاء اللّه 3 شماييد ؛ تا برجايم ، سخن حق ناچار بگويم و بتملّق و زرق 4 مشغول نشوم ، كه بافتعال 5 و شعبده قضاى آمده بازنگردد كه گفتهاند : اذا انتهت المدّة كان الحتف فى الحيلة 6 ؛ آنچه من گفتم : امشب در سر اين مرد جبّار 7 بگردد و ناچار فردا درين باب سخن گويد و رأيى خواهد روشن ، بشما رسانم آنچه گفته آيد . بازگرديد و دل مشغول مداريد . ايشان بازگشتند سخت غمناك كه جوانان كارناديدگان 8 بودند ؛ و اين پير مجرّب جهانديده بود ، طعامى خوش بخورد با نديمان ، پس فرود سراى رفت و خالى كرد و رود و كنيزك و شراب خواست و دست به شراب خوردن كرد ؛ و كتابى بود كه آن را لطايف حيل الكفاة 9 نام بود بخواست و خوشكخوشك 10 مى مىخورد و نرمك نرمك سماعى 11 و زخمهيى 12 و گفتارى مىشنيد و كتاب مىخواند تا باقى روز و نيمهيى از شب بگذشت ، پس با خويشتن گفت « بدست آوردم » و بخفت و پگاه برخاست و به خدمت رفت . چون بار بگسست هارون الرّشيد با يحيى خالى كرد و گفت : اى پدر ، چنان سخنى درشت دى 13 در روى من بگفتى ، چه جاى چنان حديث بود 14 ؟ يحيى گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، سخن راست و حق درشت باشد ، و بود 15 در روزگار پيشين كه ستوده مىآمد ، اكنون ديگر شده است ؛ و چنين است كار دنياى فريبنده كه حالها بر يك سان نگذارد . و هر چند حاسدان رأى خداوند دربارهء من بگردانيدهاند 16 و آثار تنكّر 17 و تغيّر مىبينم ، ناچار تا در ميان كارم ، البتّه نصيحت بازنگيرم و كفران 18 نعمت نورزم . هارون گفت : « اى پدر ، سخن برين جمله مگوى و دل بد مكن 19 ، كه حال تو و فرزندان تو نزديك ما همان است كه بود ، و نصيحت بازمگير كه درست و نادرست 20 همه ما را خوش است و پسنديده . و آن حديث كه دى گفتى ، عظيم بر دل ما اثر كرده است ، بايد كه شرحى تمام دهى تا مقرّر شود . » يحيى برپاىخاست و زمين بوسه داد و بنشست و گفت : « زندگانى خداوند دراز باد ، تفصيل سخن دينه 21 بعضى امروز توانم نمود و بيشتر فردا نموده شود به شرحتر . » گفت : نيك آمد . يحيى گفت : خداوند دست على را