محمد بن حسين البيهقي
634
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و اين تلك مردى جلد 1 آمد و اخلاق ستوده نمود و آن مدّت كه عمر يافت ، زيانيش نداشت كه پسر حجّامى بود . و اگر با آن نفس و خرد و همّت اصل بودى نيكوتر نمودى ، كه عظامى 2 و عصامى بس نيكو باشد . و لكن عظامى بيك پشيز نيرزد چون فضل و ادب نفس و ادب درس ندارد و همه سخنش آن باشد كه پدرم چنين بود . و شاعر سره گفته است . شعر : ما قلت فى نسب لو قلت فى حسب * لقد صدقت و لكن بئس ما ولدوا 3 و درين عصامى و عظامى ارجوزه 4 و بيتى چند ياد داشتم ، نبشتم ، شعر : نفس عصام سوّدت عصاما * و علّمته الكرّ و الإقداما و صيّرته ملكا هماما 5 و قول الآخر فى العظامىّ الأحمق 6 : إذا ما المرء عاش بعظم ميت * فذاك العظم حىّ و هو ميت يقول بنى لى الآباء بيتا * فهدّمت البناء فما به نيت و من يك بيته بيتا رفيعا * و يهدمه فليس لذاك بيت 7 و چنان خواندم كه مردى خامل ذكر 8 نزديك يحيى بن خالد البرمكى آمد و مجلس عام 9 ، از هر گونه مردم كافى و خامل 10 حاضر ؛ مرد زبان برگشاد و جواهر پاشيدن 11 گرفت و صدف برگشادن . تنى چند را از حاضران عظاميان 12 حسد و خشم ربود ، گفتند : زندگانى وزير دراز باد ، دريغا چنين مرد ، كاشكى او را اصلى بودى . يحيى بخنديد و گفت : « هو بنفسه اصل قوىّ 13 » و اين مرد را بركشيد و از فحول مردمان روزگار شد . و هستند 14 درين روزگار ما گروهى عظاميان با اسب و استام 15 و جامههاى گرانمايه و غاشيه 16 و جناغ 17 كه چون به سخن گفتن و هنر رسند ، چون خر بر يخ بمانند 18 و حالت و سخنشان آن باشد كه گويند پدر ما چنين بود و چنين كرد ؛ و طرفه 19 آنكه افاضل و مردمان هنرمند از سعايت و بطر 20 ايشان در رنجاند . و اللّه ولىّ الكفاية 21 . و چون شغل نامهها و مثالهاى تلك راست شد ، امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، فرمود تا وى را خلعتى سخت فاخر راست كردند ، چنان كه در آن خلعت كوس و علم بود . او