محمد بن حسين البيهقي

578

تاريخ بيهقى ( فارسي )

مفعول مطلق نوعى عربى ( 6 ) - و الا : حرف ربط مركب بمعنى جز آنكه ( 7 ) - تاريكى : مراد ظلمت جهل و بددينى ( 8 ) - آهن گران : مراد زنجير گران و سنگين ، فردوسى فرمايد : به آهن ببستند پاى قباد * ز فر و نژادش نكردند ياد ( لغت‌نامهء دهخدا ) ( 9 ) - صوفى سخت : جامهء پشمينه درشت و خشنى ( 10 ) - كفه : بفتح اول و تشديد دوم چنگ ، كفه ظاهرا مأخوذ از كف است بمعنى مشت و چنگ ( 11 ) - وظيفه : بفتح اول مقررى و مستمرى و خوراك روزانه ( 12 ) - مشرف : خبردهنده ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 52 شمارهء ( 18 ) ( 13 ) - انفاس : نفسها - نفس يا انفاس كسى را شمردن به كنايه يعنى سخت مراقب اعمال و افكار او بودن ( 14 ) - روزى : مراد هيچ روز يا روزى از روزها ( 15 ) - بتن : از نظر جسمى ( 16 ) - گونه : شكل و هيئت و رخساره ( 17 ) - ستبر : بكسر اول و فتح دوم و سكون سوم درشت و خشن ( 18 ) - گوارش : بضم اول مطلق معجون يا تركيبى كه موجب سرعت هضم و گوارش شود ص 475 ( 1 ) - ثقه درست كردم : بكسر اول بدرستى وثوق و اعتماد يافتم و باور كردم ( 2 ) - را : حرف اضافه بمعنى در برابر ( 3 ) - سودا : مخفف سوداء و مجازا بمعنى فكر نادرست و بيهوده و بدبينى ( 4 ) - معنى جمله : چنين فرزانه‌اى را نتوان نابود كرد ، استفهام مجازا مفيد نفى ( 5 ) - مثله : بضم اول و سكون دوم گوش و بينى بريدن ، بريدن عضوى از اعضاى كسى ( 6 ) - انديشه دارد : مراقبت و مواظبت كند و تيمار دارد ( 7 ) - بوسهل حمدوى : خواجه احمد بن حسن حمدوى از رجال معروف و خاندانهاى قديم ايران ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 15 شمارهء ( 25 ) ، در ستايش او گفته‌اند : بوسهل احمد حسن حمدوى كه فضل * همچون شرف بزرگ شد اندر كنار او ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ( 8 ) - اشراف : بكسر اول و سكون دوم زير نظر گرفتن كارها و تفتيش و بازرسى ، مصدر باب افعال ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 208 شمارهء ( 8 ) ( 9 ) - مىداند : نيك مىشناسد ( 10 ) - ديدارى : گويا بمعنى صائب رأى و اهل رأى و نظر است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) - مركب از ديدار ( اسم مصدر ) + ى ( پسوند لياقت و لزوم ) ( 11 ) - بسته كار : گويا بمعنى كند كار . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 12 ) - گشاده‌كار : آنكه در كارها جرأت نمايد و زود آنها را فيصله دهد مقابل بسته كار ( نقل از لغت‌نامه ) ( 13 ) - بددل : ترسنده و كم‌جرئت ( 14 ) - وجيه : بفتح اول روشناس و معروف ( 15 ) - درخواسته باشى : تقاضا و طلب كرده‌اى