محمد بن حسين البيهقي
398
تاريخ بيهقى ( فارسي )
مىبودند ، تا آنگاه كه يعقوب ليث در رسيد و محمّد طاهر را ببستند ، اين سه تن را بگرفتند و پيش يعقوب آوردند . يعقوب گفت : چرا به من تقرّب نكرديد ، چنان كه يارانتان كردند ؟ گفتند : تو پادشاهى بزرگى و بزرگتر ازين خواهى شد ، اگر جوابى حق بدهيم و خشم نگيرى ، بگوييم . گفت : نگيرم ، بگوييد . گفتند . امير جز از امروز ما را هرگز ديده است ؟ گفت : نديدم . گفتند : به هيچوقت ما را با او و او را با ما هيچ مكاتبت و مراسلت 1 بوده است ؟ گفت : نبوده است . گفتند : پس ما مردمانىايم پير و كهن و طاهريان را سالهاى بسيار خدمت كرده 2 و در دولت ايشان نيكوييها ديده و پايگاهها يافته ، روا بودى ما را راه كفران 3 نعمت گرفتن و به مخالفان ايشان تقرّب كردن ، اگر چه گردن بزنند ؟ گفتند : پس احوال ما اين است و ما امروز در دست اميريم و خداوند ما برافتاد . با ما آن كند كه ايزد ، عزّ اسمه 4 ، بپسندد و از جوانمردى و بزرگى او سزد . يعقوب گفت : به خانهها بازرويد - و ايمن باشيد كه چون شما آزاد مردان را نگاه بايد داشت و ما را به كار آييد ، بايد كه پيوسته بدرگاه من باشيد . ايشان ايمن و شاكر بازگشتند . و يعقوب پس ازين جملهء آن قوم را كه به دو تقرّب كرد بودند ، فرمود تا فروگرفتند و هر چه داشتند ، پاك بستدند و براندند ، و اين سه تن را بركشيد 5 و اعتمادها كرد در اسباب ملك . و چنين حكايتها از بهر آن آرم تا طاعنان زود زود زبان فرا اين پادشاه بزرگ ، مسعود ، نكنند و سخن به حق گويند ، كه طبع پادشاهان و احوال و عادات ايشان نه چون ديگران است و آنچه ايشان بينند ، كس نتواند ديد . [ داستان تزويج دو دختر امير يوسف ] و بدين پيوست 6 امير يوسف را هوادارى امير محمّد كه از بهر نگاهداشت دل 7 سلطان محمود را بر آن جانب كشيد تا اين جانب 8 بيازرد 9 . و دو دختر بود امير يوسف را يكى بزرگ شده و در رسيده 10 و يكى خرد و در نارسيده 11 ، امير محمود آن رسيده را بامير محمّد داد و عقد نكاح كردند ، و اين نارسيده را بنام امير مسعود كرد تا نيازرد و عقد نكاح نكردند . و تكلّفى فرمود امير محمود عروسى را كه مانندهء آنكس ياد نداشت در سراى امير محمّد كه برابر ميدان خرد 12 است . و چون سراى بياراستند و كارها راست كردند ، امير محمود بر نشست و آنجا آمد و امير محمّد را بسيار بنواخت