محمد بن حسين البيهقي

519

تاريخ بيهقى ( فارسي )

گر نيارامد زلفِ تو عجب نبود زانك * برجهاندَش همه آن دُرِّ 1 بناگوشِ چو سيم مَبر از من خرد ، آن بس نبود كز پىِ تو * بسته و كشتهء زلف تو بود مردِ حكيم ؟ دژم 2 و ترسان كى بودى آن چشمكِ 3 تو * گر نكرديش بدان زلفكِ چون زنگى بيم زلفِ تو كيست كه او بيم كند چشمِ ترا * يا كيى تو كه كنى بيم كسى را تعليم ؟ اين دليرى و جسارت نكنى بارِ دگر * گر شنيدستى 4 نامِ مَلكِ هفت اقليم خسروِ ايران ميرِ عرب و شاهِ عجم * قصّه موجز 5 به ، سلطانِ جهان ابراهيم آنكه چون جدّ و پدر در همه احوال مدام * ذاكر 6 و شاكر يا بيش 7 تو از ربِّ عليم 8 پادشا در دلِ خلق و پارسا در دلِ خويش 9 * پادشا كايدون 10 باشد ، نشود ملك سقيم 11 ننمايد بجهان هيچ هنر 12 تا نكند * در دل خويش بر آن همّتِ مردان تقديم 13 طالب و صابر و بر سرِّ دل خويش امين * غالب و قادر و بر منهزمِ خويش رحيم همّت اوست چو چرخ و درمِ او چو شهاب 14 * طمع پير و جوان باز چو شيطانِ رجيم بى از آن كامد 15 ازو هيچ خطا از كم‌وبيش * سيزده سال كشيد او ستمِ دهرِ ذميم 16