محمد بن حسين البيهقي
498
تاريخ بيهقى ( فارسي )
داشتى كه آنجا روزگار به خوشى گذاشته بود . سال اربع و عشرين و أربعمائة 1 درآمد ، غرّهء ماه 2 و سال روز پنجشنبه بود . در راه نامهء صاحب بريد رى رسيد كه « اينجا تاش فراش حشمتى بزرگ نهاده است و پسر كاكو 3 و همگان كه به اطراف بودند ، سر در كشيدند 4 ، و طاهر دبير شغل كدخدايى نيكو ميراند و هيچ خللى نيست . و پسر گوهرآگين شهر يوش 5 بادى در سر كرده و قزوين كه از آن پدرش بود فروگرفته ، تاش و يارق تغمش جامهدار را با سالارى چند قوى [ و ] گوهر داس خازن و خمارتاش و خيلى از تركمانان فرستاد 6 و شغل اين مخذول 7 كفايت كرده آمد و تاش بدان عزم است كه حالى 8 طوفى كند 9 تا حشمتى افتد ؛ و هزاهزى 10 در عراق افتاده است . » جوابها رفت به احماد 11 كه ما از بست قصد هرات كردهايم ، چون آنجا رسيم ، معتمدى نامزد كنيم و بر دست وى خلعتهاى تاش و طاهر دبير و طايفهيى كه به جنگ گوهرآگين شهريوش رفته بودند و مثالهاى رفتن سوى رى و جبال و همدان بفرستيم . و چون بهرات رسيد 12 ، مسعود محمد ليث كه با همّت و خردمند و داهى 13 بود و امير را بهرات خدمت كرده و با فحول الرّجال 14 به جوانى روز گذرانيده ، بر دست وى اين خلعتها راست كردند و بفرستادند و گفتند كه رايت عالى 15 بر اثر قصد نشابور خواهد كرد ، چنان كه اين زمستان و فصل بهار آنجا باشد . و مسعود با خلعتها برفت . دهم ماه محرّم خواجه احمد حسن 16 نالان شد نالانىيى سخت قوى 17 كه قضاى مرگ 18 آمده بود . بديوان وزارت نمىتوانست آمد و به سراى خود مىنشست و قومى 19 را مىگرفت 20 و مردمان او را مىخاييدند 21 و ابو القاسم كثير 22 را كه صاحبديوانى خراسان 23 داده بودند ، درپيچيد 24 و فراشمار كشيد 25 و قصدهاى بزرگ 26 كرد ، چنان كه بفرمود تا عقابين 27 و تازيانه و جلّاد 28 آوردند و خواسته بود تا بزنند ، او دست به استادم زد 29 و فرياد خواست ، استادم بامير رقعتى نبشت و بر زبان عبدوس پيغام داد كه بنده نگويد كه حساب ديوان مملكت نبايد گرفت و مالى كه بر او بازگردد 30 ، از ديده و دندان 31 او را ببايد داد ، فامّا 32 چاكران و بندگان خداوند